|
نگرشی نو بر ایل بختیاری
|
شنيده ام
كودكانت را
به اتهام بي ادبي
تنبيه مي كني
هروقت
ادب اجدادي خويش را
معصومانه زمزمه مي كنند
راستي
پدرمان چگونه سخن مي گفت ؟
با كدام گويش فراموش شده ؟
رویا..
از من خواستي در دوشيدن شير گله كمكت كنم . گرفتن شاخ حيوان با من بود ، و دوشيدن شيرش با تو . شايد خنده دار باشد اما آن لحظه ، آرزو مي كردم كه هيچگاه ؛ گله به پايان نرسد .
بهانه...
براي ديدن تو ، بهانه ايي لازم بود . روزي احوال پرسي و روزي ديگر گرفتن برنوي بختيار برادرت . آمدن تا مال شما برايم ساده بود اما جور كردن بهانه ، نه . بهانه ي آخر اما انگار بي بهانه ترين بهانه بود . آري ؛ همان روزي كه بغضم را بي صدا فرو مي خوردم و دوشادوش خانواده ات ، اسباب كوچ آن سالتان را جابجا مي كردم .