تبليغاتX
بــــــــــــرد شـــــــــیر - کوتاه نوشت
نگرشی نو بر ایل بختیاری

 

آتش زير تابه كه گر گرفت تازه نوبت خمير كردن بود . مادر ايل  نگاهش را تا بالاترين قله هاي زاگرس وسعت داد . از اينكه مي ديد هنوز جلوتر است احساس غرور مي كرد .  لحظه ايي بعد خورشيد ؛ از پشت دورترين گردنه هاي بختياري ، با قدم هايي آهسته  به وسعت نگاه او رسيده  بود  .

 

 

همچنان كه نگاهش مي كرد آهي كشيد . علارغم اندكي فرسودگي هنوز سر پا بود . مرد غمگينانه دلاوري هاي پدرش را به ياد مي آورد و به سنگ شيري مي نگريست كه بعد از گذشت سالها ؛ هنوز شير مردي هاي شير دلان بختياري را در ذهنش تداعي مي كرد .

 

 

 

آرام مي گريست و همه ي زيبايي هاي گذشته را به ياد مي آورد . مي دانست كه حق با اوست . باذ گشتي در كار نبود . آخرين كوچ ؛ لحظاتي ديگر آغاز مي شد و سالها بعد ، داستان  او و قومش به  افسانه ايي غريب مبدل مي شد كه روزگاري ، زاگرس آن را باور داشت .

 

 

 

باران خيال بي خيال شدن نداشت ، باد هم همينطور . آب اطراف چادر را گرفته بود و ديرك ها هم شرايط جالبي نداشتند . مرد خيالش از بابت گله آسوده بود ، چرا كه پيش از شروع اين ضيافت ، رمه ها را جابجا كرده بود . او سعي داشت ستون اصلي چادر را محكم كند ، چون به نظر نمي رسيد باد و طوفان به اين زودي ها قصد رفتن داشته باشند . آنطرف تر زن در حاليكه زير لب ذكر مي گفت ، نوزاد چند ماهه اش را محكم به سينه چسبانده بود . امن ترين مكان ممكن . همچنانكه شاهد تلاش مرد  براي سرپا نگاهداشتن چادر بود بي اختيار به آرامشي قلبي رسيد . آري ، هر چند ممكن بود تا دقايقي ديگر طوفان كاشانه ي ساده ي آنها را براي مدتي بر هم بزند ، و هر چند هر لحظه امكان داشت كه ستون اصلي چادر و تنها تكيه گاه محكم خانه از جا كنده شود ، اما زن از يك چيز مطمئن بود . اينكه او مردي دارد كه در بدترين شرايط ممكن مي تواند با اطمينان به او تكيه كند .

 

 

مي گفت بزهاي كوهي مقدس اند و قابل احترام . فقط زماني به شكار مي رفت كه واقعا لازم بود . تهيه ي خوراك ايل در شرايط دشواري . مي گفت تا وقتي كه زاگرس شكار داشته باشد ما هم خواهيم بود . مي گفت مرگ طبيعت نابودي ماست . امروز اما من چقدر دير به حقيقت حرف هايش رسيده ام . امروز كه گردنه هاي زاگرس در سكوتي غمبار فرو رفته اند و گويي گرد نيستي بر پيكر نحيف ايل و ايلياتي پاشيده شده است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:45  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  |