پر غرور و معطر
ز رستنی هایی بهشتی
و صلابتی اسطوره ایی
آن بالا
آنجا که کبک دری هر روز
طلوع سرخ خورشید را
به نظاره می نشیند
رازهایی هست
که مردمانی از نسل آسمان
سالها در سینه های فراخشان
نگاه داشته اند
و کینو
هنوز منتظر است
چشمان نافذ بزهای کوهی
تمام رموز طبیعت را
از نو فاش کند .
لزوم تلاش مضاعف
" لر چنین نیست که می پندارید "
سلام
زمان نسبتا زیادی از کم کاری این پنجره می گذرد . چند ماهی هست که تقریبا موضوع و مبحث تازه و چشمگیری در این وبگاه مورد برسی قرار نگرفته است . از علیداد هم که خبری نیست . ظاهرا او نیز چون دیگر همتباران خوش مرامش دیگر همچون سابق در راه و طریق با ارزش خود ثابت قدم نیست و گویی خیال ندارد به این وقفه ی چند ماهه خاتمه دهد .
از علیداد که بگذریم دیگر دوستان وب نویس هم احوال مشخص و روبراهی ندارند . متاسفانه حرکت قابل توجه و امیدبخشی که مدتی پیش در مجموعه ی وب نویسان قوم لر بوجود آمده بود و نوید بخش روزهایی خوب و درخشان در زمینه ی ادب ؛ فرهنگ و اعتلای جایگاه قوم لر به شمار می رفت کم کم به سستی و ضعف گرایید و نتیجتا امروز شاهد کم کاری و یا بعضا هرز کاری عزیزان همتبار هستیم .
آنچه در این بین مسلم است خواست قلبی همه ی همتباران است که هنوز خواهان کار و پژوهش در زمینه ی ارزش های قوم لر و بیان گوشه هایی از این فرهنگ غنی ست . ولی متاسفانه در این راستا هر یک از همتباران وب نویس با موانع و مشکلات شخصی ، کاری و اجتماعی چندی درگیر بوده فرصت کافی برای این قبیل امور فرهنگی نخواهد داشت .
طبیعی ست که در هر کار و پژوهشی مشکلات و موانع چندی وجود دارد که جز با همت و تلاش اشخاص درگیر حل و فصل نخواهد شد . همتباران لر پژو نیز از این قائده مستثنا نبوده لازم است آستین همت را بالا زده به پیشواز مشکلات بروند . تنها بدین شکل و رویه خواهیم توانست ذره ایی از دین گران خویش به قوم کبیرمان را ادا نموده فردا را در شرم و خجلت کم کاری به سر نبریم .
امید است با توکل بر خدای واحد ، و همکاری و تعاون بیش از پیش باز در این راه پر فراز و نشیب گام برداریم . انشاءالله
به دعوت وبلاگ اصالت بختیاری من نیز به بازی وبلاگی تحت عنوان زبان مادری دعوت شده ام.تا یک آرزو، یک اعتراف و یک دعا را برای شرکت در این بازی وبلاگی ارائه دهم. پیشنهاد این بازی وبلاگی توسط آقای " مجتبی هیودی " صورت گرفته است .
برای دیدن قواعد بازی می توانید به لینک زیر مراجعه کنید:
وبلاگ مندیر بهارون ( مجتبا هیودی)
آرزو : بخدا دلوم آرزو داره که بوونُم روزگار ظلمی نداره . بچون آدم (ع) سی هیچ و پیچ خین یکه نریزن وه دل زمی .
اعتراف : اعتراف ایکنم که خاطرات پشتر هِنین پشت سر یَک اِهمیرن ؛ مُ هم چی کنار کِل رَه کدُم تیر ایکشه ز زهما ایی روزگار نافِرنگ .
دعا: به امر خدا امیدوارم گپ و کچیر ایی دنیا هزار رنگ ، عزت و احترام یَکهِ نِیه کنن ؛ جنگ و گال و قی و چه دونم گرز کشی و گگه کشی هیچ جا دنیا راس نکنه به حق او خدایی که بالا سر و دلرحیمه .
روی مزاری نوشته بودند :
به ایلی که مردان جنگی بود
سر قبرشان شیر سنگی بود
نگاه کردم
نه ایلی بود
نه شیری سنگی
" یک جای کار لنگ می زند ، نمی بینید ؟؟ "
پیرمرد به معنای واقعی در حال یخ زدن بود این را می شد از لرزش محسوس زانوهایش حدس زد . نزدیک رفتم و سر صحبت را باز کردم . نمی دانم ؛ شاید سرمای هوا مرا هم به جنب و جوش وا داشته بود . سلام کردم و مقصدش را پرسیدم . طبق معمول مسافر ازنا بود . مقصد اکثر مسافران ترمینال الیگودرز ، شهر " ازنا " ست و پس از آن خمین و اراک در الویت ها ی بعدی اند . البته بسیاری از مسافرین ازنا راهم ساکنین شهر های دیگری مثل درود و بروجرد تشکیل می دهند . ازنا شهریست کوچک که بیشتر اعتبار خود را مدیون راه آهن و سنگ و سرماست . معادن متعدد سنگ و مسیر راه آهن اهواز – تهران که از این شهر میگذرد ، زندگی را در این شهر سردسیر پر رنگ تر می کند . البته تمام رونق ازنا در این چند کلمه خلاصه نمی شود . برای مثال به محظ ورود به شهر اولین بنایی که توجه هر بیننده ایی را به خود جلب می کند ، سیلوی عظیم و سر به فلک کشیده ایست که احتمالا حلال بسیاری از مشکلات این مناطق است . همچنین شهرک صنعتی ازنا ، که آن هم بیشتر در زمینه ی سنگ و معدن و تا حدودی کارگاه های لوازم برودتی فعالیت دارد.
اما بحث ما در مورد ازنا و ساخت اقتصادی یا شهری آن نیست . برای اینکه بیش از این رشته ی کلام را از کف ندهیم ، بهتر است به گفتگوی کوتاه خود با پیر مرد ابتدای بحث برگردیم .
پیر مرد تنها نبود . افراد زیادی اعم از زن و مرد و بچه همراه و همنوا با او در حال یخ زدن بودند . از چند نفری پرسیدم که چرا داخل ساختمان ترمینال - جایی که می توان دست به دامان تک بخاری گرمابخش شد – منتظر مینی بوس نمی مانند . با تمسخر جواب دادند با این کار هیچ وقت نمی توانی در مینی بوس جایی داشته باشی ، چرا که خیل جمعیت مشتاق قبل از آنکه متوجه شوی تمام فضای مینی بوس را اشغال می کنند و تو مجبور خواهی شد سه ربع دیگر منتظر بمانی . از حرف هایشان پیدا بود که کار کشته و سرد و گرم چشیده ی این مسیر سرما زده اند . از قرار معلوم اکثر اوقات اوضاع اینچنین است . نکته ی قابل توجه رضایت محسوس مردم بود . این مردم با اینکه می دانستند یک جای کار عیب دارد اما کمترین شکایتی بروز نمی دادند . حتی با اینکه جدیدا نرخ کرایه ها توسط عده ایی از رانندگان به شکل سرخود بالا رفته بود اما کمتر کسی لب به اعتراض می گشود . شاید دلیل این همه بی تفاوتی مشکلات به مراتب بزرگ تر این مردم بود . مسائلی که در طول روز تمام توان انسان را هدر داده جایی برای بحث و اعتراض باقی نمی گذارد .
بالاخره بعد از ساعتی معطلی سر وکله ی مینی بوس پیدا شد . وسیله ایی که از سر و ساختش پیدا بود خیلی بیشتر از آنچه به نظر می رسید عمر می کرد . همانطور که می دانید بعد از سهمیه بندی بنزین ، توجه همگان به این وسیله ی پر سود و کم خرج جلب شد . حتی وسایل حمل ونقل عمومی که سالها از بازنشستگی شان می گذشت با صرف هزینه ایی اندک و بدست آوردن ظاهری نیمه معقول وارد خط حمل ونقل شدند . این آهن پاره ی پر سود را مردی زخم خورده به حرکت در می آورد ." زخم اعتیاد " . از وجنات مایوس کننده ی راننده پیدا بود که سالهاست همنشین منقل و مواد و رویاست . به جرات می توان گفت اکثریت قریب به اتفاق رانندگان این مسیر را افراد معتاد به مواد مخدر تشکیل می دهند . با این اوصاف کسی حق اعتراض و اظهار نظر نخواهد داشت چرا که راننده مختار است افراد شاکی را بی معطلی با درصدی فحش و ناسزا پیاده کند . این حق وجدانی یک راننده ی معتاد است .
تمام صندلی ها پر شده بود . حتی من و پنج شش نفر دیگر هم به خوبی از خجالت راهرو در آمده بودیم . نرسیده به محل های نظارت پلیس راه ، راننده با لحنی طلبکارانه از افراد مستقر در راهرو می خواست که برای دقایقی خم شوند ، طوری که از دید مامور پلیس مخفی بمانند . درست مثل مسافرین قاچاق . مطمئن باشید که این کلمات عین واقعیت است . می توانید امتحان کنید . در مسیر به کرار متوجه جماعتی روستا نشین می شدم که با حالتی ملتمسانه خواستار توقف مینی بوس و سوار شدن بودند که راننده ی دلسوز ما با حرکت دست شرمندگی خود را ابراز می کرد . آنجا بود که فهمیدم اوضاع ما به مراتب بسیار روبراه تر از دیگر هموطنان روستانشینمان است . فکرش را بکنید ؛ با احوالات سیستم حمل و نقل عمومی که کم وبیش آشنا شدید ، حال فرض کنید مثلا مادری ساکن روستای شریف آباد بخواهد کودک بیمارش را به نزدیک ترین مرکز درمانی برساند . بعید است که وسیله ایی شخصی در راه خدا گامی برداشته آنها را به مقصد برساند . می ماند همین مینی بوس های اشباء شده از محموله های انسانی . قضاوت باشماست . آیا این شرایط کمترین مشابهتی با وضعیت نرمال و طبیعی دارد . من که معتقدم یک جای کار خراب است . مسئولین محترم می توانند دلایل مختلفی در تایید یا رد ادعاهای این جانب داشته باشند . مهم نیست . ممکن است مثل بسیاری از موارد دیگر راوی به انتقاد سیاه و سعی در ضعیف جلوه دادن مسئولین مربوطه متهم شود . مطمئنا باز هم مهم نخواهد بود . تنها مسئله ایی که در این بین قابل بحث و برسی خواهد بود رسیدگی فوری به مردم و مشکلات متعدد آنهاست . متاسفانه تغییرات و اصلاحات انجام شده با کندی محسوسی همراه است و اقدامات بعضا به عمل آمده کوچکترین ضمانت اجرایی را به دنبال ندارند . با این شرایط رفته رفته برای این نگارنده ی کم ترین ثابت خواهد شد که یک جای کار که نه ، بی شک قسمت اعظم کار لنگ می زند - سپاس –
" علیداد "
مردم دامنه های اشترانکوه ؛
خوب ، حقیقتش را بخواهید بنظرم آنها انسانهای خوشبختی هستند .این مردم سالهاست که در دامنه ی رشته کوهی زیبا زندگی می کنند . بهار که برسد ، این دامنه های رویایی پر می شوند از رستنی های افسانه ایی . آویشن ، ریواس ، بن سرخ ، گلپر و .... . خلاصه بهشتی می شود معطر .
مردمی که در این دامنه های زیبا زندگی می کنند به خوبی با مفهوم چشمه و سنگ آشنایند . جوشش یگانه ی روشنی از دل زمین . تابستان را فصل برداشت می دانند ، گردو ، بلوط و حتی زرشک وحشی ، اوه خدای من ؛ کم مانده بود ماهی های زیبای رودخانه ها را فراموش کنم . رودخانه های کوچک و بزرگی از کنار پای اشترانکوه می گذرند . درست نمی دانم ماهی های این رودخانه ها از چه نوعی هستند اما احتمال می دهم قزل آلا باشند . مردم روستاهای اطراف کم و بیش با تور و ماهی و صید آشنایی دارند . اگر کمی در گستردن تور مهارت داشته باشند روزی خوبی در انتظارشان است .
با وجود پاییزی در آن حد شاعرانه اطمینان دارم که مردم این دیار روح بلندی دارند . پاییز اشترانکوه نوید عریانی درختان مختلف است . هیچ استثنایی نمی توان قائل شد . مگر کاچ های همیشه سبز و تا حدودی برخی انواع سرو . درختان برهنه تا بهار سال بعد میزبان کلاغان پر شمار خواهند بود . پاییز که می رسد کم کم باید منتظر کلاغ ها بود . دسته های چند هزارتایی این پرندگان زیبا اما مورد بی مهری ، در ساعات مشخصی از صبح و عصر ، جلوه های زیبایی را در دامنه های اشترانکوه به نمایش می گذارند ، با همان صدای منحصر به فرد . البته کم نیستند طائران به مراتب زیبا تر و خوش طنین تر از زاغان این منطقه . باور کنید زندگی با تمام وجود در اطراف این رشته کوه پر عظمت موج می زند .
و اما زمستان ؛ جامه ی نیمه آماده ی سپیدی که پاییز کار دوختش را آغاز کرده بود ، زمستان به پایان می رساند . خلعتی از جنس برف ، برازنده ی شاهزاده ی رشته کوههای ایران ، فرزند راستین زاگرس ؛ اشترانکوه .
این منطقه زمستان را به معنای واقعی آن ترجمه می کند . برف و سوز و سرما . ساکنان دامنه ها طی سالیان متمادی شیوه ی استقامت و سرزندگی را از اشترانکوه آموخته اند . شبهای زمستان برای کودکان این منطقه نوید شب چله و قصه و خوراکی های مادر بزرگ است . بی گمان متعارف ترین خوردنی برای چنین شبی به یاد ماندنی گندم برشته و گردو و کشمش است . هر چند نان دلچسب مخصوص این شبها و دیگر خوراکی های منحصر به فرد این منطقه را نباید از نظر دور داشت .
به هر صورت زندگی این مردمان سرشار از زیبایی ست . گرمی خانه های این منطقه حاصل یکدلی و صمیمیتی ست که این مردمان طی نسل ها از گذشته های دور به ارث برده اند . هر چند کم نیستند مشکلات ریز و درشتی که هر از چند گاهی شیرینی این زندگی زیبا را به کام اشترانکوه نشینان تلخ می کند ، اما مهم اطمینانیست که این مردم به اراده ی محکم خود داشته و دارند .
هر چند به نسبت مدت کمی ست که با زندگی این مردم آشنا می شوم اما در همین زمان کم مسائلی را تجربه کرده ام که مطمئنا جای بحث و برسی دارد . در این مطلب کوتاه سعی شد گوشه ایی از زیبایی های این حریم بکر آورده شود هر چند که حقیقتا در برابر واقعیت امر چیزی نیست که به چشم آید .
.....................................
روغن صنعتی و شقایق وحشی
خوب ؛ همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ، اون به یه مقدار کاه واسه حیووناش احتیاج داشت اما کو زمین بی صاحاب ؟ . مجبور شد سینه ی تپه ها رو ریش ریش کنه و دیم بکاره . اونم به شکل عمودی . نمی دونم می دونید یا نه ، میگن اینطوری شخم زدن ناهمواری ها باعث میشه آب بارون سریع تر و مخرب تر فرسایش رو انجام بده و سیلاب راه بیفته . حالا کوه و تپه ی وامونده به کنار ، خونه کاشونه ی خودش رو می خواد چیکار کنه معلوم نیس .
اگه یه دوربینی چیزی دم دستم بود خیلی خوب میشد . اونوقت می تونستم عمق فاجعه رو نشونتون بدم . بابا به قرآن این جوری به هیچ جا نمی رسیم . یکی میاد میگه شرکت راه سازی ام ، با بولدوزرش همه جای کوه و کمر رو خط میندازه واسه چی ؟ . واسه یه خط باریک شش هفت متری . دوباره فرداش میبینی یه بابایی دیگه بلدوزر استخدام کرده که چی بشه مثلا املاک اجدادیش رو واسش مسطح کنه . معلوم نیست کدوم لامصبی قله ی کوه رو به جد این بابا فروخته . خاک و خل برداری های بی حساب و کتاب که به کنار . اینگار حکم کردن تا یه موعد مقرر باس هیچ اثری از کوه یا چیزی شبیه اون نمونه .
دقیق که بشی می بینی چند درصد این خرابکاری رو مدیون دولت و واسته هاشیم یه مقدار قابل ملاحظه ش را هم از صدقه سری یه مشت فرصت طلب و یه عده نادون بهره مند شدیم . ببخشید اگه یه مقدار تند رفتم حقیقتش برنامه های خیلی مزخرفی این دور بر داره اتفاق میفته .
چند روز پیش نرسیده به ازنا یه تانکر حامل روغن صنعتی – نمی دونم خودشون می گفتن روغن چهل یه همچین چیزی – از جاده منحرف میشه و بله تمام روغن تانکر پخش میشه کنار جاده . حالا کنار جاده چیه زمین کشاورزی . خدا شاهده بیشتر از یه هفته که می رفتم و می اومدم حواسم بود ببینم کسی ، ارگانی ، نهادی چیزی میاد این منطقه رو پاکساری کنه . آقا یه هفته شد دو هفته کسی نیومد که نیومد . چرا !! دروغ نگم سر و کله ی چند نفری بیست لیتری به دست پیدا شد . لاشخورا اومده بودن با یه کاسه از روغن چاله چوله ها وردارن . هر چی باشه ما اینیم دیگه . البته بازم به معرفت اون فرصت طلب ها لااقل یه خورده از شدت فاجعه کم کردن . خلاصه اینم روزگار ما و محیط اطرافمونه . مطمئنن دوستان عزیز خاطراتی به مراتب پر رنگ تر از نقل ما سراغ دارن .
یه کسی چند وقت پیش بهم گفت فلانی ! الحق که عادم بد بین و منتقدی هستی . نمی تونی یه مدت نق نزنی و دنیا رو قشنگ ببینی و سرت به کار خودت باشه !! . بهش گفتم : دوست عزیز اومدم علف های رو تن تپه رو ببینم ، نمی دونستم تپه از خیلی وقت پیش دیگه تپه نیست . اومدم شقایقای کنار جاده رو ببینم ، اما روغن صورتشون رو پوشونده بود .!!!
" علیداد "
................................................
شنيده ام
كودكانت را
به اتهام بي ادبي
تنبيه مي كني
هروقت
ادب اجدادي خويش را
معصومانه زمزمه مي كنند
راستي
پدرمان چگونه سخن مي گفت ؟
با كدام گويش فراموش شده ؟
رویا..
از من خواستي در دوشيدن شير گله كمكت كنم . گرفتن شاخ حيوان با من بود ، و دوشيدن شيرش با تو . شايد خنده دار باشد اما آن لحظه ، آرزو مي كردم كه هيچگاه ؛ گله به پايان نرسد .
بهانه...
براي ديدن تو ، بهانه ايي لازم بود . روزي احوال پرسي و روزي ديگر گرفتن برنوي بختيار برادرت . آمدن تا مال شما برايم ساده بود اما جور كردن بهانه ، نه . بهانه ي آخر اما انگار بي بهانه ترين بهانه بود . آري ؛ همان روزي كه بغضم را بي صدا فرو مي خوردم و دوشادوش خانواده ات ، اسباب كوچ آن سالتان را جابجا مي كردم .
گذر گاه
غربت زاگرس را با اشك
خواهم شست
و سكوت گذر گاههاي بي رهگذر را
وزن خواهم كرد
ايل من
در انزواي كدام صفحه ي تاريخ به سر مي برد
و زاگرس
چروك چهره ي خود را
به چه بهانه ايي
توجيح خواهد كرد ؟ .
آه
اي دخترك سرزنده ي ايل
از چشمه سارهاي خسته بپرس
بعد از اين
نوازش دستان كدام مينا به سر
روياي روشن تو را
تعبير خواهد كرد ؟
رويايي كه هر شب
هنگام عبور از شيم بار
تسلي ات خواهد داد
..........................................
سلام
برد شیر یکساله شد . هر چند با افت و خیز فراوان .
آتش زير تابه كه گر گرفت تازه نوبت خمير كردن بود . مادر ايل نگاهش را تا بالاترين قله هاي زاگرس وسعت داد . از اينكه مي ديد هنوز جلوتر است احساس غرور مي كرد . لحظه ايي بعد خورشيد ؛ از پشت دورترين گردنه هاي بختياري ، با قدم هايي آهسته به وسعت نگاه او رسيده بود .
همچنان كه نگاهش مي كرد آهي كشيد . علارغم اندكي فرسودگي هنوز سر پا بود . مرد غمگينانه دلاوري هاي پدرش را به ياد مي آورد و به سنگ شيري مي نگريست كه بعد از گذشت سالها ؛ هنوز شير مردي هاي شير دلان بختياري را در ذهنش تداعي مي كرد .
آرام مي گريست و همه ي زيبايي هاي گذشته را به ياد مي آورد . مي دانست كه حق با اوست . باذ گشتي در كار نبود . آخرين كوچ ؛ لحظاتي ديگر آغاز مي شد و سالها بعد ، داستان او و قومش به افسانه ايي غريب مبدل مي شد كه روزگاري ، زاگرس آن را باور داشت .
باران خيال بي خيال شدن نداشت ، باد هم همينطور . آب اطراف چادر را گرفته بود و ديرك ها هم شرايط جالبي نداشتند . مرد خيالش از بابت گله آسوده بود ، چرا كه پيش از شروع اين ضيافت ، رمه ها را جابجا كرده بود . او سعي داشت ستون اصلي چادر را محكم كند ، چون به نظر نمي رسيد باد و طوفان به اين زودي ها قصد رفتن داشته باشند . آنطرف تر زن در حاليكه زير لب ذكر مي گفت ، نوزاد چند ماهه اش را محكم به سينه چسبانده بود . امن ترين مكان ممكن . همچنانكه شاهد تلاش مرد براي سرپا نگاهداشتن چادر بود بي اختيار به آرامشي قلبي رسيد . آري ، هر چند ممكن بود تا دقايقي ديگر طوفان كاشانه ي ساده ي آنها را براي مدتي بر هم بزند ، و هر چند هر لحظه امكان داشت كه ستون اصلي چادر و تنها تكيه گاه محكم خانه از جا كنده شود ، اما زن از يك چيز مطمئن بود . اينكه او مردي دارد كه در بدترين شرايط ممكن مي تواند با اطمينان به او تكيه كند .
مي گفت بزهاي كوهي مقدس اند و قابل احترام . فقط زماني به شكار مي رفت كه واقعا لازم بود . تهيه ي خوراك ايل در شرايط دشواري . مي گفت تا وقتي كه زاگرس شكار داشته باشد ما هم خواهيم بود . مي گفت مرگ طبيعت نابودي ماست . امروز اما من چقدر دير به حقيقت حرف هايش رسيده ام . امروز كه گردنه هاي زاگرس در سكوتي غمبار فرو رفته اند و گويي گرد نيستي بر پيكر نحيف ايل و ايلياتي پاشيده شده است .
هَنی ایجوشید
ز دله بردِ سخت
ولی بی صدا
که وه ایی روزگار
دِ پازنی نِمَهنه
وُر سَر زلال چشمه
سرپا
یادمه او شَو
کَمه چاله
نشست بی
وا بیتی وُر سر لُواس :
کَمه چاله اینشینم که نَره خَو بِ تیام
چه بخفتُم که ز دیریت ایرِوه اَو ز تیام
اولین چایینه که دام دُسِس
بیتِسه وُرگَردونی :
کَمه چاله ، مونو گل ، دِ چه بخوم زی دو سه روز
اِ غریبی ، تو چی هیمه ، وه دلِه چا له بسوز
خندس گِرهد
ز ایی بیتا که جور کِرد بی
ایسه اما
مو ایگرهوُم
سی رهدِنه او روزایی
که قدرسونه ندونستُم
وا تَشِ اَفتَو
سینِس گُرگِرهد بی
دَسِسِ سایی جاس
یَ تُکِّه خین زلا دَسِس تُکِس وُر زِمی
زِمی تَش
زِمی سُهر
ری کِرد وُر خُدا
وه دِلِس گود
گگِه کُشی ؟!!
اَنهِ هِ آخر کارِ بختیاریه ؟
چند لحظه بعد
تُفنگ و خیره سَری
پیا گپِ دِرینه ز بختیاری گرهد بی
" علیداد "
مسیری در مه
" قرار نبود جاده تنها بیاید "
حقیقتش را بخواهی برایم باور کردنی نیست ، با خاطراتی که از اینجا داشتم جور در نمی آید . خاطراتی که به سالها پیش برمی گردد . منظورم را که می فهمید؟؟
اینها حرفهایی بود که بعد از دیدن جاده ی تازه تاسیس سالند کوه به راننده ی بلدوزر گفتم . او هم با لبخند از عظمت کاری گفت که به قول خودش گامی بود در جهت رفاه بیشتر اهالی . تا همین چند سال پیش جاده تا پای سالند کوه بیشتر پیشروی نکرده بود . اما حالا داشت از امامزاده احمد فداله هم می گذشت ، و این یعنی کیلومترها جاده کشی در دل بختیاری . هر چند هنوز به خوبی مسطح و آماده نشده بود ولی به هر حال می توانست عشایر این منطقه را از نعمت راه و وسایل حمل ونقل برخوردار کند . مردم خوشحال بودند و شکرگذار که رویای چندین ساله شان داشت به حقیقت تبدیل می شد . رویایی که من آن را در یک کلمه خلاصه می کنم : " رفاه "
..............................................
در دوران کودکی چند باری به صورت تفننی به اقتضای شغل پدرم – که مسئول تیم سیار بهداشت و درمان این ناحیه بود – به سالند و مناطق اطراف آمده بودم . آن وقت ها با وسایل نقلیه مرکز بهداشت دزفول تا دامنه ی کوه می آمدیم . از چند روز قبل هم با مساعدت اهالی تعدادی چهارپا جهت حمل داروها برای روز حرکت کرایه می شد تا با رسیدن گروه به انتهای جاده ، بوسیله ی این مرکب ها به سمت محل کمپ مورد نظر در منطقه ی " چلون " حرکت کنند . شرایط جالبی نبود ، سختی های خاص خودش را داشت . گاهی به تاریکی می خوردند ولی هنوز کلی از راه مانده بود . به هر حال امروز با توسعه ی راه خیلی از مشکلات برطرف شده است . حالا ما جاده ایی داریم که به خیلی از کارهای مرتبط با این مسئله سرعت می دهد . به جابجایی ، دسترسی به امکانات شهری ، سرعت عمل در هنگام وقوع حوادث ناخواسته و .....
و متاسفانه باید به برخی موارد ناخوشایند هم اشاره کرد . جاده ایی که قرار بود گامی باشد در بهبود روند زندگی عشایر، وقتی با آفت ناخواسته ی بی برنامگی رو در رو شود ، مخلوطی خواهد شد با ثمراتی زیانبار . پس از سالها جاده ایی احداث شده است که رفت و آمد عشایر را به شهرها با سهولت بیشتری امکان پذیر می کند . اما باید توجه داشت که وقتی زمینه ی حرکتی به طور کامل فراهم نباشد ممکن است ناخواسته زمینه ساز معضلاتی شویم که کج روی های بعدی را به دنبال داشته باشد . عشایر به شهر ها می آیند . با محیط تازه و به مراتب خوشنشین تر شهرها برخورد کرده آرزوهایی را در سر می پرورانند . رهایی از مشکلات موجود . ابتدا سعی می کند در رفت و آمد های دوره ایی خود به شهر، برخی اجناس مورد نیاز خود وخانواده اش را از شهر تهیه کند . درست است ؛ در گذشته هم وضع به همین منوال بود . عشایر و شهرنشینان نیارهای متقابل همدیگر را برآورده می کردند . اما امروز داستان دیگریست .
ابتدا ما شاهد تغییر ساختارهای ابتدایی و سطحی زندگی کوچنشینی هستیم . مشک هایی که دیگر از پوست دام تهیه نمی شود بلکه فلزیست . چادرهای برزنتی که در اولین نگاه جماعتی آواره را در ذهن تداعی می کند امروزه جای سیاه چادرهای بی نظیر عشایر را می گیرد . عشایری که به جای گیوه های خوش ساخت و با دوام کفش هایی پلاستیکی و مزخرف به پا دارند . وجود زباله های تجدید ناشدنی در بطن طبیعت منطقه . و.... ، حال آنکه اینگونه مسائل در برابر فاجعه ی عظیم فرهنگی در این مناطق اصلا به چشم نمی آید . تغییر الگوهای فرهنگی ، کپی برداری های غلط از طرح های امتحان نشده ی شهری ، عقب مانده گی ادراکی به دلیل سرعت بالای تغییر و تحولات بی پایه ی ساختاری ، سردرگمی مزمن نسل هایی بی دفاع که به پذیرنده ایی مطلق بدل شده اند و ؛ نابودی تدریجی بنای فرهنگی عظیمی که می توانست تا مدتها موجب غنای فرهنگی این دیار باشد . چه بسیارند روستاها و دهاتی چندین خانواری که به دلیل فراهم نشدن دیگر قطعه های این پازل نیمه تمام ، پای در این مسیر نهاده به حاشیه ی شهر پناه می برند . تا شاید پس از چند سال از طعنه ها و گروه بندی های شهرنشینان رهایی یافته یک شهروند عادی شوند .
مسیری در مه ، کمترین عنوانی ست که می توان برای اینگونه اقدامات بی نتیجه انتخاب کرد . جاده ایی که در همه جای دنیا نمادیست از تحرک و پویایی ، به دلیل تنها ماندن دراجرای هدف مقدس یاری رساندن به خلق خدا ، کم کم مقصد خود را گم خواهد کرد و چه بسا بی راهه هایی که در این هوای مه آلود داعیه ی طریق راستین بودن را یدک خواهند کشید .
ع
ل
ی
د
ا
د
چشم های من هنوز باز است
مال تو چطور؟؟؟
" تیاتِ واز کو دَردِت ، بوینا دیدنیانه "
یه دوست لر : خوب ، شرایط جالبی نیست . می دونی که منظورم چیه ؟ . الحمدالله تحصیل کرده ایی و چشم و گوشِت بازه ، نه که بخوام بگم کارت درست نیست . اتفاقا از دور که دیدمت با اون تیپ و قیافه می اومدی خداییش خیلی خوشحال شدم . به هر حال ما هنوز هم بختیاری هستیم . اما می دونی که ، جامعه ی امروز دیگه سنت گرایی به این صورت رو قبول نداره . الان همه چیز داره روز به روز جدیدتر و بروز تر می شه . حالا یکی مثل شما – ببخشید البته صراحتم رو – پا میشه اینطوری میاد بیرون ، چجوری بگم ، خوب نیست . هم واسه خودتون هم واسه دیگران . نمی دونم تا چه اندازه تونستم منظورم رو برسونم .....
من : بله ................شما درست میگید و.... رد می شم
اما کمی که دور می شم و چوقا و دویتم را برانداز می کنم بیشتر متوجه می شم که نه !!! درست نمی گفت .
.............................
داشتم می رفتم یه مجلس عروسی ، و مطمئن از اینکه همه ی مهمونا مثلا لر هستن و بی خبر از اینکه بیچاره ها این روزا تمام تلاششون رو می کنن که از این عنوان ، از این وصله ی ناجور بِبُرن . جدا بشن یه جورایی . نمی دونم شاید من و یه عده ی قلیل شوخی شوخی شدیم آخرین بازمانده . بدبختایی که هنوز بابا بزرگ ها و ننه جونشون رو به خاطر دارن . ایل و تیر و طایفه رو هنوز یادشونه . لهجه دارن هنوز طفلکیا و با تاسف هنوز لر هستن .
خلاصه یه شاخ شمشاد تو راه منو با شمایل لر زادگی می بینه و دلش می سوزه که آخی ؛ این طفلی هنوز نتونسته با روزگار کنار بیاد . برم یه تلنگری به شخصیت عقب موندش بزنم شاید بیدار شد از این خواب . و گفت و گفت و گفت .......
...............................................
آهای حضرات لر ، اونایی که به خیال خودتون خیلی چشم و گوشتون بازه . به دار و برد قسم که خیلی هاتون خواب خوابین . نه که بخوام بگم من بیدارم ، نه . اتفاقا منم به چرت زدن افتادم . خواب بودن فی نفسه مشکل محسوب نمی شه ولی این وسط یه چیزایی رو ندید می گیریم . یعنی اصلا دیروزی نبوده ؟ . یعنی خاطرات و روزگار چند وقت پیشمون همش کشک بود ؟. یعنی الان جرم لر بودن اینقدر سنگین و خطرناکه ؟ . یعنی اینقدر ترس داره به اون همه شکوه و تعالی فرهنگی فکر کنی تا چه رسد به اینکه بخوای بهش ببالی ؟ یعنی الان پدرانمون به ما افتخار می کنن ؟ . وقتی یارو عارش میاد بگه کی ام و کی بودم بایدم همگی مفتخر بشیم . ولی به خدا این رسمش نیست . والله اون بچه ی بی پدر مادر تو کوچه پس کوچه های لس آنجلس هم روز جشن لباس کابوی تنش می کنه . به هیچ جای این مدرنیته ی لامصب هم بر نمی خوره . الان روزگار جوری شده مردم دارن دنبال یه پیشینه واسه خودشون می گردن ، که چی بشه که یه خورده کمتر احساس بی ریشگی بهشون دست بده . همین چند روز پیش یه مطلب رسید دستم در مورد کاکا سیاهای امریکا که آره آقا دلشون میخواد با فرهنگ سرزمین اجدادیشون یعنی افریقا بیشتر آشنا بشن ، دلشون می خواد اگه بشه برن ولایت اجدادشون رو از نزدیک ببینن . رئیس جمهورای کله گنده ی این دنیای وامونده ، حالا به هر نیت جلو جمعیتی با اون عظمت لباس محلی دیارشون را تن می کنن به صورت نمادین . حلا تو رو خدا خودتون قضاوت کنین ما کجای کاریم . خداییش بچه هامون اونقدر که گلادیاتورهای رم باستان و آپاچی های غرب وحشی رو می شناسن یک دهمش فرهنگ خودشون رو حالیشونه ؟؟ . نه انصافا بیاین رو راست باشیم . حالا بگیم یه مقدارش تقصیر حضرات مسئول ، مردان سیاست و فرهنگ و اقتصاد و چه می دونم هر کوفت و زهر مار دیگه . خودمون چی ؟ . خداییش چقدر تو این زمینه کار کردیم . بابا حداقل کاری نمی کنیم لااقل مسخره بازی در نیاریم و با دیدن یه لباس محلی از این مملکت ریسه نریم . چی شد ؟ . کی هستیم ما پس ؟. یه خورده منصف باشیم می بینیم با توجه به اون پیشینه – با عرض پوزش از همه – بی بخار ترین قوم حال حاضر کشور رو داریم به معرض نمایش میزاریم . تعارف کیلویی چند مشتی ، حواست کجاس ؟ . چشاتو وا کن عزیز ؛ ببین کجای کارییم . از ما گفتن از قوم بزرگ لر هم خندیدن .
" با تشکر از آقا علیداد که اجازه دادن این گلایه تو این وبلاگ کار بشه . هر چند که از لحن نگارش مطلب راضی نبودن و دوست داشتن که با کلام لری نوشته بشه ولی خوب شاید این کم کاری ها هم از اون مواردی باشه که همگی بهش معترفیم . در پناه خدا "
" از طرف یکی که سعی می کنه چشاش رو باز نگه داره "
( علیداد : گودُم حال و هوا هُشک وبلاگ یه کم عوض بوه هِشتُم چونو چیایی ری واز کنن . خدانه چه دیدی . ایما که وا هر سبکی نوشتیم تِ دیدی خدا گُشایشه کار مِن یو وَنده و خِوَر نداریم . )
مسافر لر
" یک روز با مسافرین قطار محلی درود – اندیمشک "
هوای دم کرده ی سالن همه چیز را از اول به آدم گوشزد می کند . – سفری خسته کننده – اما چاره ایی نیست . کم کم بقیه مسافران هم از راه می رسند ، با همان حالتی که انتظارش را می کشی . عموما عشایری هستند که بر حسب اقتضا توشه ایی را هم با خود حمل می کنند . می گویند تا همین چند هفته پیش زمان حرکت " محلی "– نام شبه قطاری که هر روز یک نوبت مسیر اندیمشک تا درود را رفته و برمی گردد – ساعت دو و نیم بوده ولی جدیدا به خاطر نوسازی خطوط ریلی ایستگاه سپید دشت به سه و نیم تغییر کرده است . به هر حال دیواری به کوتاهی دیوار عشایر نمی توان پیدا کرد و ظاهرا قرار نیست هموطنان خوش نشین قطارهای فوق العاده از این تاخیر ناخواسته سهمی ببرند . بگذریم .
مسافران قطار محلی عموما لر هستند . بزرگ و کوچک . و معمولا ساکنین ایستگاه ها یا بین راههای دور و نزدیک اند . گاهی اوقات فقط همین قطار محلی ست که لختی کوتاه در کنار محلاتی چند خانواری توقف کرده مسافر یا باری را سوار یا پیاده می کند .
وقتی با قطار محلی سفر می کنی ، گذشته و حال به شکلی کاملا انتزایی با هم پیوند می خورند . از پنجره ی چرک گرفته ی آن که به بیرون نگاه کنی کوه است و کوهستان . خوش شانس که باشی چندتایی هم از مردم همین کوهها در کنارت نشسته اند و معمولا در حال بحث در مورد روزگار و دود کردن سیگاراند . اگر لحظه ایی احساس کنند که تو نیز لر هستی فلفور شروع می کنند به پرسیدن از تیر و طایفه ات و چه بسا آشنا هم از آب در بیایی . مطمئنن از سر و وضع نابسامان محلی که بگذریم چند سعادت بزرگ در مسافرت با آن نهفته است :
لمس سطحی ترین طبقات این اجتماع ، مردمی که همه ی کمبود ها را می بینند و می چشند اما اعتراضی نمی کنند . بارها با محلی مسافرت کرده ام و بارها با ساعتها تاخیر و کم و کاست روبرو شدم ، اما کمتر شاهد اعتراض و بحث این مردم بوده ام . لر ظاهرا علارغم تصویر خشنی که ازاو در اذهان عمومی نقش بسته ، در برخورد با مشکلات به مراتب صبور تر و بردبارتر از دیگر اجتماعات واکنش نشان می دهد .
اقبال دیگر ، آشناتر شدن با قوم لر ، مردمانی خون گرم و سرزنده که با روحیات جسورانه ی خویش محیطی به وحشتناکی قطار محلی را هم قابل تحمل تر می کنند . با خیلی از مسا ئل ریر و درشت طوایف لر در همین قطار محلی می توان آشنا شد . مطمئن باشید در یک روز عادی در قطار محلی خواهید توانست افرادی از اکثر تیره های لر را دیده و در مورد بسیاری از مسائل قومی و فرهنگی با آنها به بحث و گفتگو بنشینید . با حالاتی که از قطار محلی و مسافرانش سراغ دارم ، اطمینان دارم که کمتر بحثی در این مکان مسکوت خواهد ماند .
در این مطلب سعی کردیم که بیش از حد از کم کاری ها نسبت به عشایر سخن نگوییم . هر چند نیازی هم به گفتن خیلی مسائل عیان نیست . در پایان توصیه ایی که به دوستان همتبار دارم این است که یک بارهم شده مسافرت با قطار محلی را تجربه کنند . من ایمان دارم که درس های خوبی برای آموختن هست . و توصیه ی دیگر به مسئولان عزیز که تلاششان را در جهت بهرهمندی بیشتر و بهتر آحاد مردم از امکانات این دیار بیشتر کنند . با سپاس
" علیداد "
آنها كوچرو بودند
" كوچ از منظري ديگر "
پرندگان آزاد هر سال از نقطه ايي به نقطه ي ديگر كوچ مي كنند . حتما تا كنون شاهد صفوف طولاني آنها در هنگام كوچ بربلنداي آسمان بوده ايد . ماهيان آزاد هم همينطور . آنها هم براي تجديد نسل دوره هايي از كوچ را تجربه مي كنند .
در ميان موجودات طبيعت نمونه هاي زيادي از كوچ و جابجايي را مي توان مشاهده كرد . مي توان كوچ را سمبلي از نوزايي و تجديد حيات يك نسل دانست . حركتي اسطوره ايي كه از گذشته هايي دور در خاطره ي كهن سال زندگي مانده است .
رود هميشه در حال رفتن است ، كه اگر بماند ديگر رود نيست ؛ مردابي ست دلمرده و مسكون كه جز ياس و نااميدي چيز ديگري را در ذهن تداعي نخواهد كرد . كوچ يعني رفتن و رفتن . گذشتن و پشت سر گذاشتن اكنون و رفتن به پيشواز فردا . فردايي كه زايش پي در پي آينده است كه با شروع آن روح تازگي و سرزندگي در كالبد هستي دميده مي شود
************
بختياري نيز زماني نه چندان دور زندگي اش را با كوچ و حركت گره زده بود . آنها هر سال با تغيير شرايط جوي سالانه و سخت شدن شرايط زندگي در برخي مناطق ؛ كوچ خود را به سمت سرزمين هاي معتدل و مطلوب تر از نظر طبيعي آغاز مي كردند . شايد تصور شود كه اين قوم فقط به دليل فرار از گرما يا سرما و دست رسي به چراگاه هاي تازه اقدام به كوچ مي كرده است . اين حقيقت تقريبا بر همگان مسلم است كه مردم كوچ نشين براي تهيه ي علوفه ي احشام خود اقدام به كوچ و جابجايي فصلي مي كنند . اما اين تمام ماجرا نيست . بي مهريست اگر تا اين اندازه داستان كوچ را مادي و بي روح به حساب آوريم . تقريبا فقط كساني كه با ايل و غوغايش دور ه هايي از كوچ را تجربه كرده اند و يا در مورد اين رويداد تحقيق و پژوهش مستمر انجام داده اند مي دانند و مي توانند تا حدودي در مورد ويژگيهاي اصيل انساني اين حركت سخن بگويند .
كوچ انتهاي دلمردگي و ابتداي رويش است . كوچ است كه بي كم كاست نشانه هاي قدرت الهي را با همه ي زيبايي هايش به كوچروان ساده دل مي نماياند . كوچ است كه طبع ظريفان و نكته سنجان ايل را از موضوعات ناب شعري اشباع مي كند . شالوده ي بسياري از نواهاي اصيل بختياري در همين موسم كوچ بنا شده است ، غم دوري عزيزان كوچ كرده است كه اينچين برزگران جامانده از مال را دلمرده و غمين مي سازد .
سختي هاي كوچ خود داستان ديگريست از مقابله ي انسان با همه ي سرسختي هاي طبيعت . كوچ قصه ي مردمانيست كه روزها و هفته ها مي روند و با تمام كمبودها و مشكلات مي سازند و در اين بين استقامتي را به نمايش مي گذارند كه در باور بسياري از مردمان نمي گنجد . كوچ درس زندگي و زنده بودن است .
امروز اما بختياري به علل مختلف از كوچ و رازهايش بركنار مانده است . ديگر كوچ به شكلي كه همگان از طوايف بختياري سراغ دارند به ندرت ديده مي شود . امروز بختياري از حركت ايستاده است و بدون شك زمان خواهد برد همشكل شدن قومي اينچنين با معيارهاي خاص شهر نشيني . بختياري بايد بپذيرد كه دير يا زود اين اتفاق مي افتاد ، حال بايد فكر چاره بود . آنها اگر آيين ها و رسوم خويش را خواهانند بايد به دنبال راههايي منطقي و دردست باشند كه بتوانند باز هم بختياري بمانند . با همه ي سختي ها ي اين راه ، نگارنده ايمان دارد كه اين قوم خواهد توانست جايگاه از دست رفته ي خويش را در فرهنگ و اجتماع اين سرزمين باز پس گيرد . راههايي هست كه مي توان در مورد آنها حرف زد و نظر داد . تا نسل هاي بعدي بختياري چه در پيش گيرند !!!!
" عليداد "
چي تير گذشتن ز نِهام عُمرو جوونيم
دِ هيچ نِمَند جو به تيام و كد و زونيم
اِ اسب كميت چال قشنگَم تو بمون وام
وا ايي دم آخر به شكالون برسونيم
" عمر وجواني ام مانند تير از مقابلم گذشتند "
" ديگري رمقي در چشمان و تن و زانوهايم نمانده "
" اسب كميت زيبايم تو با من بمان "
" بايد اين دقايق آخرمرابه گله ي بزهاي كوهي برساني "
اِ باد شِمال سي دلوم هر سال كه اياهي
بازيم اِدي و نيكوني ايي بختُمِ ياري
يَ عُمر گودوم صُو كه وُرستُم هم اياهن
او پازنو و برنو و او اسبِ سواري
" اي باد شمالي هر سال كه براي دل من مي آيي "
" فريبم مي دهي و بختم را ياري نمي كني "
" يك عمر با خود گفتم سحرگاه كه برخيزم باز مي گردند "
" آن بزان كوهي و تفنگ برنو و اسب سواري "
" دو خشت خام ز خوم "
عليداد
مصائب بختیاری
" از چند قدم تا چندین مایل کجروی "
* شايد تلخ و شايد گزنده اما ؛ اين فقط يك نظر شخصي ست
هر روز می نشست و با خودش فکر می کرد که کجای کار اشتباه بوده ؟ . چند قدم از راه را کج بر داشته بودند که حالا داشتند سر از ناکجا آباد در می آورد ند؟. به گذشته بر می گشت . گذشته ایی که برای او و قوم در هم ریخته اش خاطره ها داشت . توی ذهنش دلایل گوشه نشینی قومش را مرور می کرد . حوادثی که دست به دست هم داده بودند تا امروز او و قومش اینگونه منزوی و رقت انگیز روزگار بگذرانند . قومی که روزگاری نه چندان دور برای خودش برو بیایی داشت .
لحظه ایی بعد چند سوال اساسی به ذهنش خطور کرد . سوالاتی که تا دیروز به شکلی ناخودآگاه آنها را پس رانده بود . شاید کلید معما در پاسخ همین سوالات باشد :
آیا آنها در حق قوم خویش ظلم کرده و می کنند ؟
آیا گذشتگان آنها با رفتار و منش خویش زمینه ی کجروی ها و بر باد روی های بعدی را موجب شده بودند ؟
آیا درست است که تمام تقصیرات را گردن این حکومت و آن گروه بیندازند ؟
آیا اصولا مهم است که در رفتار و گفتارشان صادق باشند ؟
آنها چقدر در طول تاریخ با اکثریت جامعه ی ایرانی همفکر و همنوا بوده و هستند ؟
او به طرح این سوالات اکتفا نکرد . دنبال جواب هم گشت . خوب که به دور و ور خود دقت کرد ، مسائل تازه ایی توجه اش را جلب کرد . او می دید که چگونه کسانی که سنگ بختیاری را به سینه می زنند و برای اعاده ی حقوق از دست رفته ی این قوم مجاهدت به خرج می دهند ، گاهی اوقات خواسته یا ناخواسته چقدر از هدف اولیه خویش جدا می افتند . می دید که متولیان برگزاری جشنواره ها و همایشات مختلف در مورد زوایای فرهنگ بختیاری چگونه فرصت طلبانه فقط بدنبال مطرح کردن خویش و امتیازات بدست آمده ی آتی از خوان گسترده ی بختیاری اند . شبه انسان هایی که در کمال وقاحت همه چیز را فدای ترقی مسموم خویش می کنند . او می دید که چگونه بسیاری از وبلاگ نویسانی که هدف خویش را معرفی فرهنگ بختیاری می دانند هر از چند گاهی در کنار دفاع صادقانه از بختیاری ، به بحث و جدل در مورد گوشت و تخم مرغ و گوجه روی آورده اند و یا برخی مسائل را که کوچکترین ارتباطی با هدف کلی شان ندارد – مثلا سهمیه بندی بنزین – به حریم بختیاری کشانده و در مورد آن سخن ها گفته می شود . او می دانست که این قبیل صحبت هارا در قالبی به مراتب زیبنده تر هم می توان گفت . مثل بسیاری از جریانات سیاسی مختلف . ولی وقتی که می دید عده ایی از عزیزان به خاطر دفاع از آرمان نامشخص گروهی از جریانات منسوب به دانشجویی پای ایل و طایفه و بختیاری را وسط می کشند با تمام وجود متاثر شد .
در نهایت او به یک نتیجه گیری اولیه دست یافته بود : " بختیاری فقط یک نام نیست ، یک فرهنگ است . فرهنگی که اجتماع نسبتا کثیری از جامعه ی ایرانی را از گذشته تا امروز در بر می گیرد . این قوم از دیروز تا این تاریخ روزگار پر فراز و نشیبی را تجربه کرده اند . امروز فرزندان این قوم ایرانی نمی توانند و نباید خود را از اصل و ریشه ی ملی خویش جدا بدانند . کشوری که نقاط قوت و ضعف مختلفی دارد . اما آنچه مسلم است این حقیقت است که مردم این سرزمین ، که بختیاری هم جزئی از آن محسوب می شود ، تصمیم گیرندگان نهایی تمامی مسائل اند و در نهایت فکر و عمل اکثریت آنهاست که قابل دفاع و ارج گذاریست . دفاع از حقوق مردم راهکارهای خاص خویش را طلب می کند همچنين زنده نگهداشتن آرماني كهن همچون فرهنگ بختياري . اميد است كه بعد از اين شاهد مشخص شدن اهداف واقعي كليه ي عزيزان باشيم و زين پس با حرف ها و سخنان نسنجيده و نامشخص خويش نگرش كلي جامعه را به سمت و سويي بسيار دور تر از آرمان محترم وبلاگ نويسان قوم لر نكشانيم .
- تلخ بود شايد و گزنده تا حدودي اما ؛ با كس ندارم جنگ من !!
" ع ل ي د ا د "
ره مال
مالی که بار ایکونه ، یه حس غریبی داره . اهل مال دلاسون ایسوسه یه جورایی . چونوکِ ری ایکونن وا پشت ، چونو کِ تموم یاد و ویری که داشتنه ، چی رَیوار بهاری ایاهِ وَر تیاسون ، اینشینه چی برف کینو ری بنارا دلاسون . خدا دونه چنی گریوه او دَم خووه ، اما نیبو . دونی سیچه ؟
سی یوکه وا رهد ، نِوا مَند ، که ایَر بمونی دِ نَتَری بعدس وگوی مو کُر ایلوم . نَتَری وگوی مو دلوم چی رقص چشمه رَوُنه ، چی سادگیا همیشه بهونه ، نتری وگوی دلوم همرنگ آسمونه .....
پَ وا رهد . ایری هم ، سرتِ ایورگردونی و سیل جلوت ایکونی ، سیل صوو که سی دل پیا مال یه حرف تازه داره . هرساتِ که پاک کنی ، پا که ونی و دل ره ، اوسِنِه کِ دلت سبک ایبو ، اوسنه که بیت بلال خوس ایا ری زونت .
مالی که بار ایکونه ، یه روز هم بار اِینه . او چی که ایی وسط مهمه فهم ایی رازه ، ایی حقیقت که هَمِمون کَدِ رهیم . هَمِمون وا بگذردیم ز ره مال . یکی ایرسه و بار اینه ، او یکی هم شاید بار ونه ، اما نِه جاییکه جاسه ......
" علیداد "
یَ روز ایوُرگَرده
یَ روز اییا هِ
یَ روز دل مو اینَهره
و جّخت سایه دامنس
ز ره چشمه دییاره
که مشک وُر سَر شو
وا خنده بِ لَو
اییا سی مال
یَ روز اییاهِ
سی دل مو ، سی دل مال
تاتِم دونِست
ز همو روز اول
که دلِس نی بناره
وه مِنِ شهر ، و مِن دی ، و مِن بی معرفتی
تاتم دونست
که قهقه کوگون
هر شَو اییا بِ خاوس
تاتم دونست
اما دل کن ، دل بُری
یَ شُو
ز همه خاطره هاس
ز همه سادگیا ، ز همه قشنگیا
ایل بختیاری ...
برد شِر
مَنده تِهنا
کَدِ ره ، تی بِ ره
پاهاس به بند
دِلِس خین
دِلِس زَم
ایخو بناله ، بِخروشه ، ز غم بِگُروسه
اما نیبو
ایلِس رهد ، خوس مَن تک
ایگوی غریبِ ایچه
اصلا سیچه اَوِد ، سیچه رد ، سیچه نِمَن ؟
یاد و ویر بختیاری ...
عبد مَمَد للری سیچه نَمُردی
چارشنبه بیسته یکم گُلِنه بُردی
چارشنبه بیستو یکم یارنه بُردم
ار دونسُم اِمیره خوم جاس ایمُردُم
ز للر زیدم به در کُتک دُوُنُم
لاش اسپد خدابس تَش وَن بِ جونُم
ز للر زیدم بِ در کتک نیامه
لاش اسپد خدابس کور کِرد تیامه
ز للر زیدم بِ دَر دستُم پَتیه
ایخُم رم هونه گلم خجالتیه
پیشم کُه پشتم کمر درُم تفنگچی
خدابس جون بهوت تند پاتِ وُرچی
امنیت اخلاقی .... امنیت فرهنگی
" وقتی داشته هایت را کمرنگ کرده ایی "
چند روزیست که در سطح کشور شاهد اجرا شدن طرح موسوم به امنیت اخلاقی هستیم . طرحی که اگر درست و منطقی به مرحله ی اجرا در آید تا حدودی می توان امیدوار بود که آب رفته را به جوی بازگرداند و مرهمی باشد هر چند دیر بر زخم های چندین ساله ی فرهنگ این مرز وبوم .
اما هدف ما بررسی این طرح یا دیگر اقدامات همسو در جامعه نیست . بحث در مورد نیازهای کثیر فرهنگی ست که جامعه ی امروز ما به اجبار باید پاسخ هایی معقول برای آنها ارائه دهد . خواسته های فرهنگی که کمتر مورد بحث قرار گرفته اند و یا اگر هم مطلبی برای شروع از سوی برخی افراد بازگو شده به دلایلی ناشناخته کمتر جدی قلمداد شده اند و ترجیح کلی به مسکوت ماندن آن گرایش داشته است .
متاسفانه این گونه به نظر می رسد که تقریبا تنها امر خطیری که طی این چند سال اخیر ، مسئولین فرهنگی و متصدیان امور اجرایی کشور به آن توجه چندانی نکرده ند ، مسئله ی فرهنگ عمومی جامعه و نیازهای روحی اقشار مختلف کشور بوده است . امری که سستی ها و کم کاری ها و بعضا منفی کاری های انجام شده در خصوص آن ، چنان موقعیت و شرایطی را در سطح جامعه ایجاد کرده است که امروز شاهد اجرا شدن طرح هایی جبرانی مانند همین حرکت امنیت اخلاقی هستیم .
این در حالیست که قسمت اعظم جغرافیای فرهنگی کشورمان از صد ها سال قبل تحت تسلط خرده فرهنگ هایی پویا و خوش ساخت بوده است . اعتقاداتی برخواسته از اصل اقوام مختلف کشور که در عین صلابت و استخوان بندی مشخص در طول سالیان متمادی ضامن بقاء و نشاط فرهنگی احاد مختلف این کشور شمرده می شده اند .
حال سوال اساسی اینگونه مطرح می شود که برخورد و نگرش ما طی سالهای معاصر نسبت به این داشته ها و ذخایر فرهنگی چگونه بوده است ؟! و چقدر در احیا و جهت دهی مثبت به این آیین های مقبول منطقه ایی توفیق داشته ایم .؟ و آیا اینگونه احساس نمی شود که ما با مورد توجه قرار ندادن ریشه های اصیل فرهنگ کشورمان عملا زمینه ی از خود بیگانگی ارزشی و خلع سلاح فرهنگی را در سطح کشور بوجود آورده ایم ؟ و خواسته یا ناخواسته تیشه بر ریشه ی خسته ی فرهنگ ایرانی – اسلامی مان زده ایم ؟ آیا خرده فرهنگ های غنی این مرز بوم در طول این سالها نیازمند ذره ایی دفاع و امنیت ارزشی از سوی تصمیم گیرندگان امر فرهنگ و الگو سازان ساخت فرهنگ بومی و ملی نبودند ؟
بدون شک پاسخ به این سوال نیازمند تامل و بازبینی بیشتریست . اما آنچه در اوضاع فرهنگی امروز ایران پر واضح می نماید این حقیقت است که اگر ما داشته هایمان را در طول تاریخ ارج می نهادیم ، اگر ما ذره ایی از اهمال و قصور خود در زمینه ی فرهنگی خویش می کاستیم بدون شک امروز شاهد اینگونه کج روی های اخلاقی و فرهنگی به این وضوح در کشور نبودیم .
امید است که بعد از این با آشنا تر کردن جوانان به میراث پدران و مادران استوارشان ، هم آنها که در طول سالیان طولانی و مملو از جنگ و جدل های داخلی و خارجی و تحرکات ضد و نقیض فرهنگی ، هم اخلاق خود را پاس داشتند و هم فرهنگ گرانمایه ی خویش را زنده نگاه داشتند ، شاهد تولد دوباره ی فرهنگ اصیل ایرانی – اسلامی با همه ی زیبایی ها و گرانسنگی هایش باشیم . انشاالله .....
علیداد
نوای فراموش شده
- " باوا مَیَر مو نَگُدُم توشمال بیارین . پَ سیچه رهدینه اُرگ اَوردینه ؟ "
- بی خیال شا دُوا بیَو وسط اَمشَو وا یَه لحظه نَشینی ها .
- " خُدا خیرتو وِده خه توشمال خِوَر وِِکِردِنه حالِس خا بیشتر وید .
........
... و انگار بی خیال شدن کلید حل تمامی مشکلات است .
....................
می گویند سالها پیش در ایران ، در برخی نواحی زاگرس جنوبی ، اقوامی می زیسته اند که دارای فرهنگی غنی و موسیقی منحصر به فردی بوده اند . می گویند ساز و دهل جزء لاینفک جشن ها و آیین های آن قوم بوده و موسیقی آن مردمان جزء اصیل ترین نواهای حال حاضر ایران محسوب می شود . بر اساس مستندات تاریخی آن قوم برای مراسم مختلف خود تصنیف ها و اشعار مشخص و مخصوصی داشته اند که با همراهی ساز و دهل اجرا می شده است . هنوز معلوم نشده که آن قوم اصیل و با ریشه که بنا به نقلی بختیاری نامیده می شده اند چگونه در ایران منقرض شده و یا اگر هم بقایایی از آنان هنوز در جایی وجود دارد چرا اینچنین منزوی و بی نام و نشان به سر می برند .
البته گمانه زنی هایی توسط دیرینه شناسان و دانشمندان مختلف صورت گرفته است که هنوز در حد فرضیه باقی مانده اند .
برخی معتقد اند آن قوم با تحولات اجتماعی و گرایش به شهرنشینی ، کم کم فرهنگ اصیل خود را فراموش کرده از نظر فرهنگی در اجتماعات بزرگتر شهری حل شده اند . دلیلی که این گروه برای گفته های خود می آورند دیده شدن گروه هایی از آن اقوام در هیئت و لباسی غیر از فرهنگ خویش و رو آوردن به آلات موسیقی شهری مانند اُرگ است که نشان دهنده ی هویت زدگی و از خود بیگانگی شدید این بازماندگان است
برخی دیگر دستگاه حاکمه در ایران را باعث و بانی نابودی آن قوم می دانند که این فرضیه تا حدودی دور از ذهن به نظر می رسد چرا که اگر هم چنین امری وجود داشته تاثیر آن به مراتب ناچیز تر از مورد اول خواهد بود . بازماندگان کنونی با آغوش باز از هرگونه نابودی و زوال فرهنگ دیروز خود استقبال می کنند .
فرضیه های غیر علمی دیگری هم مانند رگ بریدگی و سست عنصری ، جادوشدگی ، و کوچ آن اقوام برای همیشه در بطن تاریخ هم وجود دارد که به دلیل محکم نبودن ادله کمتر مورد پرداخت قرار می گیرند .
به هر حال امروز دیگر در جشن های آن عده ی بازمانده نیز صدایی جز انکرالاصوات و اراجیف عده ایی به ظاهر هنرمند چیز دیگری به گوش نمی رسد .
- " شادُوا ایخوی اُرگِنِه جَم کُنیم بعد سُو بِگن عُرضه نِداشتن یِه اُرگ هم بیارن ؟ هَره ، هِنِه اِخی ؟ "
انصافا بی راه هم نمی گویند به هر حال پای آبروی چندین و چند ساله ایی در میان است که با نبود اُرگ ناخودآگاه نابود می شود .!!!
علیداد
با سلام و شرمندگی
شاید کمی دیر ، و شاید خیلی کوتاه
اما به هر حال
سال نو بر همه ی دوستان مبارک باد ...![]()
بهاري كه .... خواهد آمد
بهاران خواهد آمد
و ما به هم خواهيم رسيد
با لبخندي بر لب
در حريمي كه از گذشتگانمان به ارث برده ايم
و سرودي
كه از كبك و كوه و كلوس آموخته ايم
بهاران خواهد آمد
و براي كودكان كنجكاومان
داستان ها خواهيم گفت :
از عهدي ناگسستني
كه با چويل و چشمه و چراگاه سبز رمه هايمان بستيم
كه تا هميشه
ساده خواهيم ماند
و عاشق
كه رگ و پي ما را با عشق گره زدند
وپيوندي
كه تا هميشه
با زمين و زندگي و سرزندگي
خواهيم داشت .
عليداد

اين روزها اگر چشمه ايي يافتي ؛ اگر از سر خستگي آبي به سر و رو زدي ؛ اگر عزم رفتن كردي ؛ به خاطر خدا لختي درنگ كن . چرا كه ممكن است بعد از اين دست بردن به زلال چشمه ايي تو را حاصل نشود .
اين روزها اگر دشتي يافتي و كوهساري ؛ اگر خواستي به ياد ديروز از دره ايي تا قله ايي را به صد شوق بپيمايي ؛ اگر بيم دير شدن داري ؛ به خاطر احساست هم كه شده اندكي آرامتر گام بردار ؛ تا زماني بيشتر در آغوش كوه بسر بري ؛ چرا كه ممكن است فردا بر تن اين كوه راهي كنده باشند براي سهولت گذرت ؛ و تو چقدر به ياد ديروز خود و كوهسارت غصه خواهي خورد .
اين روزها اگر در دامن دشت سواري ديدي بادپاي ؛ كه مي تازد با خاطري آرام ؛ اگر دختركي ديدي مينا به سر ؛ با لبخندي بر لب در راه ؛ كه براي سوار دست تكان مي دهد ؛ به چشمانت اعتماد نكن ؛ چرا كه روياي تو مدتهاست كه مرده است .
اين روزها اگر كودكي ديدي بهمراه مادياني نو پا ؛ اگر ديدي در روياي كودكي خويش سر خوش است ، لب فرو نه و با او از فردا يي مبهم مگوي ، فردايي كه در آن جايي نخواهد بود براي او ، زيبا ماديانش ، و روياهاي شيرين ديروزي كه فرداها او شايد به سختي به ياد آورد .
اين روزها اگر وارگهي ديدي آراسته ؛ اگر لامردوني ديدي مملو از ريش سفيدان خوش سخن ؛ اگر خواستي با آنها همصحبت شوي ؛ سعي كن متوجه دردهاي نهفته ات نشوند ، چرا كه آنها نيز جز خاطره ايي دور ؛ حرفي براي گفتن نخواهند داشت .
اين روزها اگر برد شيري يافتي ؛ تنها ، خسته ، و چشم به راه كسي در راه ، اگر خواستي فاتحه ايي نثار شيرمردش كني ، آرام و صبور بخوان . چرا كه بيم آن دارم برد شير مغموم ، تحمل چندين ساله ي خود را به آهي از سر افسوس ، از كف دهد .
اين روزها اگر زني را ديدي با گيسي بريده در دست ، با صورتي زخمي در غم فراق عزيزي ، به خود زحمت تسلا دادنش را مده ، چرا كه غم دل او ، بيش از اينهاست كه كلمات رهگذري چون تو آرامش كند .
و اين روزها اگر پيرزني ديدي با دوكي در دست ، اگر نگاهش را به افق يافتي ؛ نزديك رو و از او قصه ي مردماني را طلب كن كه روزگاري در كنار او بودند . قصه ايي بلند و شيرين ؛ قصه ي مردمان ايل بختياري ......
علیداد
" آنها كه رويايي از گذشته در سر دارند "
نگاهشان كه مي كني معمولي اند . مثل همه ي مردم . مي گويند ، مي خندند ؛ شوخي و خوش وبش مي كنند . البته ناراحت هم مي شوند . درست مثل همه ي مردم .
اما وقتي با آنها در مورد گذشته حرف ميزني حالتشان فرق مي كند . گاهي آه مي كشند. زماني سري مي جنبانند و" اِي " مي گويند . بعضي هاشان كه از اين روزگار دل پري دارند شروع ميكنند به شكواييه خواندن . رفتارها يشان متفاوت است . اما در ميان اين اختلاف رفتاري يك چيز مسلم است و آن اين نكته ي ظريف كه " اين قوم در اعماق وجود خود خلاء و گمشده ايي را احساس مي كنند " .
پشت سر هميشه چيزهايي براي ديدن هست . پشت سر زهنيتي را در ما از گذشته مان به وديعه مي گذارد . امانتي كه هر چند ممكن است خواسته يا ناخواسته معدومش كنيم اما به هر حال ياد و يادگارش براي هميشه در ذهنمان خواهد ماند .
بختياري به پشت سر خود كه مي نگرد دنيايي را مي بيند مملو از آمال و آرزوهاي برباد رفته . حقيقتي غير قابل كتمان كه زندگي امروز او سعي در مخدوش كردن ياد و يادگارش دارد . اگر پاي صحبت پا به سن گذاشته هايشان ، همانها كه ايل و كوچ و عشق را تجربه كرده اند بنشيني به عينه خواهي ديد كه چقدر با حسرت و اندوه در مورد زندگي نه چندان دور ديروزشان حرف مي زنند . درست است ؛ بختياري از خيلي سختي ها به تنگ آمده بود . آخرين روزهاي پيوند اين قوم با طبيعت به شكلي خسته كننده و مملو از مشكلات ريز ودرشت سپري مي شد و مي شود . مشكلاتي كه خيلي از افراد بي تفاوت كه ممكن است دخيل بودن خود در مسئله و بحراني كه امروز عشاير با آن دست به گريبانند را به هيچ وجه قبول نكنند . چه بسيارند كساني كه دانسته يا نادانسته روياي چند صد ساله ي اين اقوام را به چالش كشيدند . اما هر چند كه بختياري از مشكلات بوجود آمده مي ناليد و گاه گله ايي هم مي كرد ولي اين امر نمي تواند به معني گذر روحي و فكري اين قوم از گذشته ممتازش تلقي شود . به هر رويه امروز ما شاهد برخورد هاي درون شخصيتي كم وبيش ماندگاري در روح و روان اين مردم هستيم . پيرمردي كه با ديدن منظره ايي از كوه و دشت و ايل و يا يادگاري از فرهنگ ديرين خود اشك در ديدگانش جمع مي شود . كودكي كه با ورود به فضاي آموزشي جامعه ي خويش و برزبان راندن كوچكترين كلامي از گذشته ي مه آلودش مورد تمسخر و هجمه ي ديگران قرار مي گيرد . و جواني كه در مانده است در اين روزگار جديد ارزش هاي پدر و پدر بزرگش را ارج نهد يا معجون فرهنگي بي سر و ساخت جهان مدرن امروز .
شهر ها ، صنايع ، افكار و علايق انساني هر روز دست خوش تغييري جديد اند . براي هر مشكلي چاره ايي انديشيده مي شود . افكار خلاق هر روز مشكلي را از مقابل پاي بشر مترقي بر مي دارند . اما آنچه مسلم مي نمايد اين حقيقت است كه " ما براي آرامش دورني و ثبات روحي بسياري از اقشار جامعه كار خاصي حداقل تا به امروز انجام نداده ايم . "
كاش مي شد به نحوي رويا هاي قومي را كه با تمام وجود گذشته ي گمشده ي خويش را خواهان است به واقعيتي دست يافتني در اين آشفته بازار به اصطلاح فرهنگي گره زد .
عليداد
نگاهي به جزئيات فرهنگ بختياري
پيوند ديرينه با طبيعت
درفرهنگ بختياري با طبيعت وديگر مخلوقات خداوند به شيوه ايي مقدس گونه برخورد مي شود . بسياري از روند هاي موجود در محل سكونت بختياري ؛ براي او مفهوم و ارزشي به مراتب بلند پايه تر و خاص تر از صورت ظاهري خود دارند . مي توان گفت بختياري ها هنوز بعد از گذشت صدها سال از دوران پرستش و ثناي الهه هاي طبيعت در اقوام مختلف ، به اين مظاهر شگفت آفرينش به ديده ي احترام و آيت زندگي نگاه مي كنند . آنها با ديدن هر يك از آفريده هاي الهي كه در اطرافشان ديده مي شود ، لب به تحسين خالق اثر مي گشايند . شايد برخي دوستان اين ديدگاه را نگاهي احساسي و نشات گرفته از تعصب احتمالي نگارنده به حساب آورند . حال آنكه اينجانب به كرار با اينگونه مسائل ظريف در ديار بختياري برخورد داشته ام .
بارها شاهد بوده ام كه مرد و زن بختياري با شور و علاقه ي زايدالوصفي در مورد طبيعت اطراف خويش نكته ها گفته اند :
" بهار كه بُسُرا ايدراهن . اَي خدا هي سي ايي گلپَرا كه ايگوي جونن . شُكرت خدا سي بَهليطا امسال . قدرت خدا اَمسال بَهليطا خيلي بار گِرهدِنه ." و بساري ديگر از زمزمه هايي كه نشات گرفته از روح طبيعت مداري ، در ديار بختياريست .
بختياري هيچ گاه محيط و طبيعت اطراف خويش را نفي نمي كند . هر چه هست از خوبي ها و بركات گرفته تا بي رحمي ها و تنگ رزقي ها ، همه و همه خواست خداست . او معتقد است كه طبيعت وظيفه ي خويش را به بهترين نحو انجام خواهد داد و اين خود اوست كه بايد زندگي آزادش را بر پايه ي دگرگوني هاي طبيعت بنا كند .
باران مي بارد . بختياري خوشحال است و به وجد مي آيد . خدا را به خاطر بركتي كه به زمين روا داشته شكر مي گويد هر چند ممكن است سيلابي بيايد و نيمي از گله و زندگي اش را با خود ببرد . بختياري هر گاه كه از فشار ناملايمتي ها ي روزگار به تنگ مي آيد و بخواهد لب به اعتراض بگشايد باز هم جانب احترام و بندگي را رها نكرده جملات انتقادي اش را به گونه ايي مظلومانه بيان مي كند مثلا : قُربون خدا وام وا خُسو بارونِس .... ؛ و يا : خدا هي شكرت سي ايي بدبختي .... ويا : اِي خدا شكروار بِيي و...
مي بينيم كه او چقدر از خداي خود بيم دارد. و مي توان گفت تنها كسي هم كه بختياري از او بيم و خشوع داشت هم خدايش بود . خدايي كه به او آموخته بود در برابر ناملايمات اين روزگار هزار رنگ صبوري به خرج دهد و با تلاش و كوشش خود با آلام و درد هايش مقابله كند . باشد كه باز بختياري را با فرهنگ زيباي خود در اوج سربلندي و سعادت ببينيم. انشاالله
عليداد
به سفارش يه عده ز عزيزون هُمتوار كه خواسِن وي يه چن كلمه به زوون شيرين لُري بنويسم
بيَو زه نو تو وا بُو قاصدِ بهارُم
رنگ و ري نداره بي تو روزگارُم
كوگِ نازنينُم بيو برس به دادُم
خوت خه دوني دي مو تو ندارُم
كوگِ نازنينُم دو زَنو دُوارتِ
سي دِل برشتُم هم دِرار صداتِ
كوگِ نازنينُم بيو زه نو بُخون سيم
دَر وِدِه مِنه مال بُنگ قهقهاتِ
به سفارش يك دوست
متني كوتاه در مورد سنگ شير
برد شر ؛ برد شير ، سنگ شير ، سنگي به شكل شير كه در سرزمين بختياري براي بزرگداشت دليران ايل بر مزارشان نصب مي كنند . سنگ را به نحوي مي تراشند كه به خوبي در هيبت يك شير كامل در آيد . اندازه سنگ شير به جايگاه متوفي نزد بازماندگان بستگي دارد . گاه براي نوجوانان يا كودكاني هم كه در ايل عزيز و مورد احترام بوده اند نيز سنگ شير كوچكي ساخته مي شود چه رسد به ريش سفيدان و بزرگان ايل . شير معمولا در حال غرش است به طوري كه دندانهاي آن بر روي هم ديده مي شود و دم آن به يك سمت بدن چسبيده نقش مي شود . كمر شير كاملا راست با شيبي ده تا پانزده درصد صعودي ست . پاها كمي كوتاه تر از دست هاست تا شيرتقريبا شكل نشسته يا چمپاتمه به خود بگيرد. انتهاي دست و پاي سنگ شير معمولا بر روي سطحي سنگي قرار دارد كه براي سر پا ماندن شير در دل خاك مدفون مي شود . دستها به شكل حراست و نگاهباني به جلو كشيده اند . البته شيوه ي تراش سنگ شير نزد طايفه هاي بزرگ بختياري گاه تفاوتهاي جزئي با هم دارد . كمر سنگ شير هاي منطقه ي هفت لنگ بختياري از ابتداي پاها قوسي هنري دارد به شكلي كه حدود شكم اثر تا حدودي بهتر نمايان مي شود و نيز سر سنگ شير هاي هفت لنگ ها به اندازه ي سنگ شير هاي منطقه ي چهارلنگ نشين گرد نيست . البته ممكن است شما خلاف اين موارد را هم جاهايي ديده باشيد كه اين آميختگي و بي ريايي طوايف مختلف بختياري را مي رساند . بر روي تنه ي اين اثر هنري ممكن است نقوش برجسته ي مختلفي نقش دهند . شمشير ، خنجر و گرز از قديمي ترين نقوشي ست كه بر روي سنگ شير هاي قديمي ديده شده است . ترسيم جريان شكار بصورتي كاملا مختصر نيز برخي جهات ديده مي شود . در يك سو چند پازن يا بز كوهي ويا گوزن كه خود بختياري ها ( شكال ) مي نامند در حال چرا حك مي شود و در سوي ديگر متوفي سوار بر اسب در حال شكار آنهاست .
بعد از مرسوم شدن استفاده از اسلحه ي گرم نقش هاي جديدي به ذهن سنگ شير تراشان خطور كرد . نقش تپانچه و برنو كه به شكلي زيبا بر پهلوي شير حكاكي مي شود .
امروزه اما كمتر استادي را مي توان يافت كه هنوز به كار ساخت سنگ شير همت گمارد .
متاسفانه بختياري ديگر آن ديار گذشته نيست . سرزميني كه سنت ها و دلاورانش را ارج مي نهاد و ياد آنها را هميشه عزيز مي شمرد . امروز زن و مرد بختياري به زندگي شهري با همه ي گرفتاري هايش داخل مي شوند و ديگر رمقي برايشان نمي ماند كه بخواهند از گذشته يادي بكنند . بزرگمردان بختياري امروز در عرصه هاي مختلف اداره ي كشور فعالند . ولي كمتر مي توانند يادي از روياهاي افسانه ايي ديروز از خاطر بگذرانند . سنگ شير تراش ها هم ديگر دل به كار نمي دهند كه امروز اگر هم قرار باشد سنگ شيري ساخته شود به شيوه ي ماشيني و با دستگاه هاي مختلف ساخته مي شود .
مطلب را با بيتي كوتاه به اتمام مي رسانم :
به ايلي كه مردان جنگي بُوَد سر قبرشان شير سنگي بُوَد
آيين هايي كه نمي خواهيم بميرند
روزها از پي هم سپري مي شوند . بدون حتي كوچكترين وقفه . بشر ؛ بر اساس غريزه ي كمال طلبي خويش ، هر لحظه در تدارك فكري نو و ايده ايي جديد براي زندگيست . آرايي كه او به مرحله ي اجرا مي گذارد تلاشي است در جهت پي ريزي طرحي مدون براي ارضاء تمايلاتي دروني . ساختن جامعه ايي كه با افكار و علايق يك اجتماع سازگار باشد .
در اين راستا عقايد پيشين مورد نقد و كنكاش قرار گرفته بعضا به چالش كشيده مي شود . كهنه جاي خويش را به نو مي دهد و گاه دستاورد هاي چندين ساله ي يك اجتماع مورد چنان هجمه ي ناجوانمردانه يي از سوي نو انديشان قرار مي گيرد كه بي اختيار توان دفاع را از كف داده مجبور به خالي كردن صحنه مي شوند . ارزش هايي كه تا ديروز مورد احترام عموم بوده اند يكباره به سخره گرفته شده و در دنياي جديد مهر مردودي و از رده خارجي مي خورند .
مصداق بارز اين موضوع را مي توان در جدال هميشگي سنت و تجدد يافت . اين دو نگرش همواره در طول تاريخ مورد بحث و اختلاف نظر از سوي طرفداران خود بوده اند . مي توان مدافعان هر گروه را به دو طرز فكر و عقيده تقسيم كرد : گروهي كه خواهان سنت يا تجدد مطلق اند و به امتياز دهي و كوتاه آمدن در پاره ايي از موضوعات اعتقادي ندارند . گروهي كه متعصبانه فقط نگرش خود را قبول داشته به هيچ رويه وجود ديگري را در صحنه برنمي تابند . مسلم است كه در دنياي رشد يافته ي امروز ؛ ايده ها و طرح هاي خود خواه كه جز به پيشبرد حرف خويش به چيزي ديگر نمي انديشند - چه سنت باشد و چه تجدد – جايي نخواهند داشت . به نظر مي رسد در اوضاع كنوني بهترين كار گفتمان و تلاش براي رسيدن به نقطه نظرات مشابه در مسائل مورد نظر باشد .
گروه ديگر كه به مراتب از طرز فكري عامه پسند تر از گروه قبلي برخوردارند آنهايي هستند كه با فكري باز و سنجيدن موقعيت و شرايط خود ؛ ديگران و جامعه ، سعي در ايجاد مصالحه و رسيدن به توافقاتي سازنده در موضوعات مورد بحث دارند . امروز ديگر كمتر ذهني افكار خشك و مطلق را پذيرا مي شود و اين جاي بسي دلگرميست .
بحث ما در مورد پوشش ظاهري اجتماع است . مسئله ايي كه متاسفانه به دليل برخي كوتاهي ها كمتر مورد توجه واقع شده است . اين موضوع به دليل ارتباط نزديك با دنياي خصوصي افراد ؛ تاثيري بس شگرف در تايين چگونگي كيفيت حالات روحي در فرد و جامعه دارد . لباسي كه ما انتخاب مي كنيم متاثر از علايق ما و ديد اجتماعي است ، كه در آن بسر مي بريم . به هر حال ضرب المثل معروف " خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو " مصداق هاي قابل توجهي در عالم واقع پيدا مي كند و چه بسا پدران ما از گذشته هاي دور به تاثير همگوني با محيط در يافتن مقبوليت عام از سوي جمع واقف بوده اند . هر چند اين سخن حكيمانه دايره ي موضوعي وسيع تري را شامل مي شود ، اما آنچه مسلم است اين است كه موضوع مورد بحث ما هم درون اين چارچوب قرار مي گيرد .
اجتماعي كه ما در آن زندگي مي كنيم محيطي يك شكل با فرهنگي يكسان نيست . اين اجتماع طي ساليان متمادي از اقوام و گروه هاي انساني تشكيل شده است كه هر كدام داراي يك سري ارزش ها و آداب و سنن خاص و مختص خود بوده و هستند . پيش ساخت هايي كه از نسل ها پيش در آن قوم و تبار نسل به نسل حفظ ؛ تكميل و دروني شده اند . يكي از اين اختصاصات مهم ؛ پوشش و لباس مخصوصي است كه هر قومي بر اساس سليقه و معيارهاي خود بوجود آورده است . پوششي كه با نام قومي خاص گره خورده و به مثابه سند شناسايي و فهم نام و نژاد مردم آن قوم به حساب مي آيد.
امروزه اما به دليل سرعت پيشرفت و ارائه ي الگو هاي جديد زندگي در دنيا و نيز تلاش جوامع براي ترويج فرهنگي ملي و نا گسستني كه در آن بر مليت كلي جداي از پيشينه ي سنتي فرد تاكيد مي شود ؛ جنبه هاي مختلف زندگي قومي و طايفه ايي دست خوش تغييرات زيادي شده است . اصلاحاتي كه از ريزترين موضوعات ممكن مثل اصلاح سر و صورت تا كلان ترين آنها مانند شيوه ي تكلم و بيان سعي در اشاعه ي فرهنگي عام و فراگير در جامعه دارد . دستگاه حاكمه در هر كشوري دليل اين اقدامات را جا نماندن از كاروان فرهنگ جهاني و نيز برداشتن اختلافات قومي و در نتيجه دستيابي به نظامي يكدست مي داند . امري كه به ظاهر نه تنها خسراني را به همراه ندارد كه بر عكس مايه ي اتحاد و استحكام پايه هاي سرزمين مادريست .
اما به نظر مي رسد در اين برنامه ي شكل دهي فرهنگي ، كاستي هايي هم به چشم مي خورد . حذف كلي و بنيان كني ريشه ايي سنت و آيين هاي محلي با خود معظلاتي به همراه دارد كه نتايج اين گونه طرح ها را از هدف اصلي شان تا حدود زيادي دور مي كند . اولين ثمره ي شوم اين ايده ؛ از خود بيگانگي و فرهنگ زدگي نسلي ست كه در حال گذار از فرهنگ سنتي به جديد است . اين نسل از يك سو تعاليم و قوانيني سنتي را درك كرده كه در آن احترام به آيين ها و منش هاي طايفه ايي جزء اركان اصلي آن محسوب مي شود . و از ديگر سو ؛ سيل رو به گسترش آداب و شيوه هاي نو براي زيستن در اجتماع فرهنگي جديد . معيار هايي كه شهر نشينان امروز ملاك نرمال زيستن شخص را تبعيت از آنها مي دانند و بعكس .
ما براي حل اين مشگل بايد طرحي تهيه كنيم كه در آن عرصه ها و ميادين ظهور آيين هاي كهن سنتي و از جمله لباس محلي به بهترين شكل ممكن ايجاد شود . در اين صورت ما در جامعه ايي مدرن مي توانيم به داشته هاي نياكانمان پي برده به آنها بباليم . در زير مواردي از امكان ارائه ي رسوم كهن در جامعه را بررسي مي كنيم :
استفاده از پوشش محلي و سنتي هر قوم در اعياد ، جشن ها و مراسم مختلف مختص آن ديار . پوشيدن لباس محلي در مراسم مختلف هر قوم توسط جوانان در عين زيباتر كردن مراسم به فرزندان آن قوم اين اجازه را مي دهد كه با تاريخ و گذشته ي پر فراز و نشيب خود بيشتر آشنا شده حق امانتداري را نسبت به اجداد خود به جا آورند . با اين كار فرهنگ ناب آن ديار هم به ديگر اقوام معرفي مي شود
تجليل از كساني كه به نحوي سعي در زنده نگاه داشتن رسوم از ياد رفته در يك قوم و طايفه را دارند . افرادي كه با شعر ، مقاله ، ويا كتاب جلوه هايي از فرهنگ يك ديار را كه كمتر مورد برسي قرار گرفته را احيا مي كنند . با اين كار گنجينه ايي از آثار و تحقيقات مفيد تاريخي براي حفاظت از ميراث گذشتگان بوجود مي آيد .
برگزاري كنفراس ها و سمينارهايي در مورد نقش پوشش ها و آيين هاي محلي در زندگي مردم يك ديار و نيز تلاش در جهت ارتقاء سطح دانش منطقه ايي نسبت به ارزش هاي ديروز و وظيفه ي حفظ و پاسداري امروز آنها .
استفاده از رسانه هاي جمعي بخصوص رسانه ي ملي در معرفي هر چه بيشتر زندگي فرهنگ هاي موجود در كشور . ساخت فيلم هايي از شيوه ي زندگي اقوام ريشه دار اين سرزمين با همه ي تلخي ها و شيريني هاي اين نوع زندگي .
ايجاد انجمن هاي محلي با هدف حفظ و توسعه ي مقياس هاي فرهنگي منطقه و استفاده از ريش سفيداني كه هنوز ناگفته هاي بسياري از زندگي ديروزشان دارند . تشكيل گروه هاي سرود و نمايش در مدارس و اماكن فرهنگي منطقه ايي با هدف نهادينه كردن فرهنگ سنتي اقوام ريشه دار .
به اميد روزي كه همه ي رسوم سازنده ي ديروز ، همانها كه اجداد مان عمري با آنها زيستند و هيچگاه به مرگشان راضي نشدند ؛ در روزگار غريب امروز هم مجالي هر چند اندك براي ماندن بيابند .
عليداد
به زمستون و سرما ياد مرغزارونُم
نيرسه به گوش مو بُنگ كوگ
وسارونُمخسته ي زمستونُم مندير بهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
اي نسيم بُهاري بيَو بِرِس به امدادُم
تا به اي وُلاتِ تنگ برَسي به فريادُم
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
عيد نو كه ايرَسِ وختِ مال كنون ايبوه
بو گُلاي باوينه پُرِ آسمون ايبوه
مو زِ بيقرارونُم مندير بهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
مو به قربونت ايلاخ اَوُ برفُ گلزارت
مو به حيرونِ كوگون كه خونِن به كوهسارِت
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
ترجمه :
در زمستان و سرما به ياد مرغزاران هستم
به گوش من صداي خوش كبك ها مي رسد
خسته از زمستان و منتظر بهاران هستم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
اي نسيم بهاري به امداد من بيا
تا در اين عرصه ي دلخستگي به فريادم برسي
ديگر عمرم به سررسيد منتظر بهارانم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
سال نو كه نزديك مي شود وقت كوچ مال فرا مي رسد
بوي گل هاي بهاري فضا را فرا مي گيرد
من از بي قراران و عاشقانم منتظر بهارانم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
من به قربانت اي چراگاه سردسيري با آب وبرف وگلزارت
من متحير از نواي خوش كبكان كه بر كوهسارانت آواز مي خوانند
ديگر جانم به سررسيد منتظر بهارانم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
به ياد مسعود بختياري ( بهمن علائدين )
زنده كننده ي موسيقي بختياري
مدتها پيش بود . بچه بوديم آنوقت ها . صدايش چقدر برايمان آشنا بود . وقتي كاستي از او مي گذاشتند هر جا كه بوديم خود را در دشت و مال و بختياري مي يا فتيم . عمويم مي گفت نامش مسعود است ؛ " مسعود بختياري" . و من با ترانه هاي نابش بزرگ شدم . شعرش تازه بود . موسيقي اش با آنچه تا كنون شنيده بودم فرق داشت . ساز همان نواي بختياري بود اما صداي كرنا كمتر به گوش مي رسيد . عاشقانه ؛ عارفانه و بي مانند . چشم هايت را كه مي بستي مي بردت به منتها عليه ايل ، با همه ي غم و شادي هايش . خلاصه نواي مسعود نواي بختياري بود .
بارها با خود مي گفتم چقدر خوب بود اگر تصويري از اين هنرمند به من مي رسيد . يعني مي شود روزي كنسرتي از او ارائه شود ؟ . چرا يكبار از او دعوت نمي كنند كه در برنامه ايي تلويزيوني يا راديويي هنرنمايي كند . ؟
خلاصه مي سوختيم در حسرت ديداري با او . او كه به حق زنده كننده ي موسيقي بختياري بود . عمري با صدايش بزرگ شده بوديم و حالا ديگر همه ي تصنيف هايش را از بر .
تا اينكه چندي پيش دوستي مژده داد كه استاد در اهواز برنامه اجرا كرده است . بگير اين هم كنسرتي كه اين همه سال منتظرش بودي . سي دي را از دوست گرفتم تا پس از مدتها انتظار صاحب آن نواي ديرينه را ببينم . با ديدنش چقدر منقلب شدم . استاد با روياي كودكي ام چقدر فرق داشت . او حالا پيرمردي بود آرام با غمي بزرگ كه به راحتي مي شد از چشمانش خواند . آهنگ گل نازدارُِم را كه خواند بغضم تركيد . حالا ديگر انگار شرح حال خودش بود . چقدر در تنهايي براي بيت بيت آن اشعار گريه كردم ....
وامروز چقدر راحت خبر بد را به آدم مي دهند . راستي مي داني مسعود هم رفت ؟ . كدام مسعود را مي گوييد ؟ نكند منظورتان با ......
و من چقدر غمگينم . كنج اتاق كز كرده ام و فكر مي كنم . به اينكه چقدر داشته هايمان را ارج مي نهميم . به اينكه واقعا ارزش هر چيري چقدر است . و چند سال بايد بگذرد تا يكي مثل او ظهور كند . كوك نازنين ؛ برزيگري ؛ مال كنون ؛ آستاره و..... چه رازي را در خود نهفته داشتند كه اين چنين آدمي را از خود بي خود مي كرد . و چقدر سوال بي پاسخ ...
امروز اما ديگر او در ميان ما نيست . اما ترانه هايي كه با سوز دل مي خواند تا هميشه در اعماق قلبمان زنده و تپنده خواهند بود و بر لبان كودكانمان كه فرداي بختياري را همچون رويايي در مه به ياد مي آورند زمزمه خواهند شد .
رسوم و عقايد بختياري
چهل تكه چوب
چند سال پيش ؛ با پيرمردي بختياري كه هنوز در ارتفاعات اشترانكوه گله داري مي كرد آشنا شدم . بحث هاي جالب و متنوعي با هم داشتيم . از رسوم پيشين بختياري ؛ كه امروزه كمتر كسي به ياد دارد سخن مي گفت . از دعاي باران و مراسم جالب مربوط به آن تا رسوم مربوط به جاري شدن سيل و دعا براي قطع طوفان سخت . من هنوز در مورد صحت و سقم حرف هاي پيرمرد به يقين نرسيده ام . هر چند مواردي همچون دعاي باران به كرار در فرهنگ هاي ديگر غير از بختياري هم آمده است و در آن شكي نيست . ولي مطلبي كه مي خواهم نقل كنم هنوز داراي ابهاماتيست كه اميدوارم سروران گرامي كاستي ها را به پاي بي تجربگي عليداد بگذارند :
" پيرمرد مي گفت خيلي پيشتراز حالا ؛ ايلات بختياري به دليل سكونت در ارتفاعات و مناطق بعضاً حادثه خيز ؛ در برابر باران هاي شديد و ويرانگر، كه بر دامنه ها جاري شده و تشكيل سيلاب هاي بنيان كن مي داد ؛ تا حدودي درمانده مي شدند . پيرمرد ميگفت رسم بر اين بود كه به نيت چهل انسان تاس و بدون مو ، چهل تكه شاخه ي نازك تهيه ميكردند . سپس اين شاخه ها را به هم گره زده و با مراسم خاصي آن را بيرون از چادر ، زير باران شديد قرار مي دادند و معتقد بودند كه بعد از اين كار طوفان فرو كش مي كند . ( مي توان گفت تقريبا مثل برخي سرزمين هاي شرق آسيا كه چيزي در اين مايه ها بر ورودي خانه نصب مي كنند هر چند ممكن است اين دو اصلا ربطي به هم نداشته باشند ) . وقتي از پيرمرد پرسيدم كه آيا دليل خاصي داشت كه چهل انسان آن هم تاس را واسطه قرار مي دادند با خنده گفت : عدد چهل پيش بسياري از اديان و آيين هاي كهن مقدس است . از جمله اسلام ، براي مثال چهل شب عبادت حضرت موسي وخيلي موارد ديگر ... . ولي اينكه چرا افراد تاس را نام مي بردند شايد منظور حجاجي بوده كه از اعمال حج برگشته و مورد احترام ايل بوده اند . ديگر اينكه درگذشته مردان پابه سن گذاشته ي بختياري ، موهاي جلوي سر خود را تا حدود وسط سر مي تراشيده اند ، اين مطلب مي تواند جوابگوي برخي ابهامات باشد . دليل ديگري كه نقل مي كنند اين است كه خداوند به خاطر چهل كچل بي دفاع كه زير باران اذيت مي شوند (و در حقيقت نماد كوچكي انسان در برابر خواست خداوند است) . قدري از شدت طوفان مي كاهد . "
هر چند ممكن است امروزه اين حرف ها به گوش خيلي ها خنده دار و بي فايده به نظر برسد ولي اگر كمي منصف باشيم و يك لحظه خود را جاي آن مردمي قرار دهيم كه در سختي ها و مشگلات طبيعت ياور و مدد ياري جز خدا نداشتند ، آنوقت به آنها حق مي دهيم كه از سر صفاي دل و بي كينه گي ذات ، دعايي كرده و چه بسا نتيجه ايي هم گرفته باشند . درست مانند داستان چوپاني كه حضرت موسي پيامبر خدا ، حرف هاي صادقانه اش را به كفر و شرك تعبير كرد . غافل از آنكه خداوند همان حرف هاي بي ريا را از صد هزار عمل بدون نيت بيشتر مي پسنديد .
عليداد
جايگاه تفنگ در فرهنگ بختياري
بي ترديد يكي از عزيز ترين وسايل مرد بختياري تفنگ اوست كه همواره و در همه حال با او و جزء لاينفك شخصيت او به شمار مي رود . مرد بختياري در سروده ها و تصنيف هاي خويش هم ؛ چه مربوط به غم و درد فراق باشد و چه موسم شادي و وصل اين نكته را گوشزد مي كند كه همه چيزم فداي تفنگيست كه با من است . اشعاري مثل " هرچي دارُم قربونت اِلا تفنگُم " ويا " تفنگ دردت به جونم " و... خود مصداق روشني بر اين ادعا ست . البته اين اعتقاد در ديگر فرهنگ ها ي ايلياتي هم كم و بيش ديده مي شود اما به واقع در هيچ جايي به اندازه ي بختياري نمود پيدا نمي كند . به نظر مي رسد اين اعتقاد تا حدودي متاثر از دو عامل دروني و بيرونيست . عامل دروني را مي توان نشأت گرفته از روحيات طبيعت مدارانه و تا حدودي به دور بودن ايلياتي ها از نظام تمدني و مدون شهري دانست. نوعي تلاش براي بقا در محيطي كاملا طبيعي و وحشي . وعامل بيروني كه به مراتب مهمتر از عامل ديگر است ، محيط و طبيعت بكر و پر خطريست كه ايلياتي مدام با آن در نبرد و زورآزماييست . سخن كوتاه ... بختياري آخرين بازمانده ي نسلي از انسانهاست كه هنوز با طبيعت وحشي در ارتباط است . او به مانند نسل هاي اول انساني خواسته يا ناخواسته ممكن است با موجودات يا حوادث مهلك بي شماري درگير شود . لذا براي دفاع از خود و اطرافيانش نيازمند وسايل دفاعيست .
شايد اين ديدگاه به مذاق بعضي خوش نيايد . اما به راستي تعصبي افراطيست اگر نپذيريم كه ميل به وسيله ي شكار و اسلحه در ذات اجداد ما نهادينه شده بود .
اينك به برخي كاربرد هاي تفنگ مرد بختياري در طول تاريخ مي پردازيم :
ü تاريخ بختياري مملو است از جنگ هاي به حق و نا حق . رزم هايي كه گاه با بيگانه و اجنبي بوده و گاه از سر عصبيتي افراطي و بدون منطق . گاه به دادخواهي مظلوم تيري از آن شليك مي شد و گاه بر سر هيچ و پوچ قلب بزرگمردي را مي شكافت . اين تفنگ در اين رزمگاه ها سرنوشت بسياري از حوادث تاريخي را رقم زد
ü شكار و تهيه ي خوراك مورد نياز ايل . بز كوهي ، آهو يا گوزن ، انواع پرندگان اعم از كبك و تيهو و تراج و غيره توسط همين وسيله ي خوش دست و كم حجم شكار مي شد . البته بايد به موارد فوق گرگ و خرس و پلنگ وخلاصه حرام گوشتان درنده را هم اضافه كرد كه به خاطر حمله به ايلياتي ها ويا احشامشان شكار مي شدند .
ü مونس و همراز مرد بختياري و مايه ي دلگرمي و رضايت خاطر او . ترقه ي مجالس عروسي و سرور ؛ ويا زينت بخش مراسم خاكسپاري بزرگمرد . و خلاصه الهام بخش سنگ شير تراش كهنه كار كه برنو يا تپانچه اي را به رسم دلاوري هاي متوفي بر شير سنگي نقش مي كرد .
اينها فقط گوشه هايي بود از آميختگي تفنگ و سلاح با رگ و پي مرد بختياري . دلاوراني كه به اقتضاي زمانه ي پر حادثه شان دست به اسلحه مي بردند .
زن بختياري
اسطوره اي كه كمتر از او ياد مي شود
امروز ديگر كمتر جايي مي شود او را يافت . ديگر جاهايي كه مي ديديمش نيست .كنار چشمه در حال پر كردن مشك آب . يا بر دامنه ي سبز كوه ساران ؛ با پشته اي از هيزم ؛ ويا شباهنگام ؛ در كنار گهواره ي چوبي ؛ زماني كه با لالايي هاي كهن خواب را به چشمان طفل خويش ارزاني مي داشت .
امروز ديگر كمتر جايي ديده مي شود . سحرگاه در حال دوشيدن گوسفندي سرسخت .كنار سه چوبه ي مشك ؛ در حالي كه به شكلي خستگي ناپذير مشك را براي جداسازي كره از شير به جلو و عقب مي راند . ويا در موسم كوچ ؛ پيمودن ده ها كيلومتر با پاي خسته به دنبال گله ايي از ميش و گاوميش و چارپايان ديگر .
آري ؛ انگار همه ي آن سخت كوشي ها رويايي بيش نبوده اند كه ديروز به خواب آشفته ي ما مي آمد . انگار كسي نمي خواهد از مادراني بگويد كه بدون هيچ كمك ياري ؛ نوزاد خويش را كه ُنه ماه همراه او همه ي آن كارهاي سخت را انجام مي داد به دنيا مي آوردند . بدون حتي كوچك ترين چشمداشت . ايل سلامت باشد كافيست . رازي بودند به رضاي خدايشان .
اما چه كسي توان آن را خواهد داشت كه به آن شيرزنان روزگار بگويد :
تمام شد . ديگر كسي حتي ايل تو را به ياد نمي آورد . چه رسد به تو و مرد تو و فرزندانت . چه رسد به رسم و رسوم هزار ساله ات . چه رسد به پاسداشت آن همه غيرت و شرفت .....
مادر زجركشيده ي من . يادت هست كه چقدر نجيب بوديم . چقدر صفاي دل داشتيم . آخر چگونه با تو از دورنگي هاي اين روزگار زبون بگويم . چگونه از ضد ارزش هايي بگويم كه امروز به نام ارزش در خيابان هاي شهرهايمان رژه مي روند . پشت ويترين فروشگاه هايمان به لباس محلي تو ؛ كه سادگي را زمزمه مي كرد طعنه ي عقب ماندگي مي زنند . دررسانه هاي معتبرمان خواسته يا نا خواسته تبليغ مي شوند . وهيچ كس نمي داند تو كجاي اين تاريخ و به چه جرمي زنده بگور شدي .
مادر رنج كشيده ي من . ما را ببخش كه نشستيم و ويراني هر آنچه را با پدر ساختي به نظاره نشستيم . ما را ببخش كه نمي گوييم مادرانمان چه فرشته هاي بردباري بودند . ببخش اگر به دختران مانكن اين روزگار كه حتي كوچكترين اصول زندگي را نمي دانند نمي گوييم مادرانمان چطور يك تنه يك ايل را اداره مي كردند . چطور در همه حال پشت مردانشان بودند . و....
وچطور فراموششان كرديم .
عليداد
بَرد شِره تِنا ايگوي ايخو يَه چي وِ مو وگو . يه راز كه مِنِه دِلِسه . زه خيلي پِشترا . زه اُو روزايي كه مالمو گفتر زه ايسِنا بيد . گفتر و اصيل تر . اُو روزگاري كه پيا نِ وا برنووس ؛ وا قطارس ؛ وا اسب وزينس ؛ وا معرفتس ايشناختن . اُو دياري كه ايگودن نومس بختياريه . ايگودن آدمونس با اصالتن . نظير ندارن وِ مِنِه دنيا . ايگودن دليرونسون سراسب اِهميرن.ايگودن بخت هميشه يارسونه . نگهبان كار و بارسونه . پاسبون ديارسونه .....
ايگودن وختي پيايي زسو اهميره ؛ سر مزارس برد شِر اييونن . كه نشوني بو زه سروري سون. زه دليرياسون.
برد شِر خيلي دلس پُره زه ايي روزگار فراموشي . زه ايي همه بي خيالي ايي مردمون .
بختياري خيلي وخته دِ او دياركه سابق ني. اما بياين لا اقل نومي زه او اجداد دليرمو بيارييم .
عليداد