|
نگرشی نو بر ایل بختیاری
|
چشم های من هنوز باز است
مال تو چطور؟؟؟
" تیاتِ واز کو دَردِت ، بوینا دیدنیانه "
یه دوست لر : خوب ، شرایط جالبی نیست . می دونی که منظورم چیه ؟ . الحمدالله تحصیل کرده ایی و چشم و گوشِت بازه ، نه که بخوام بگم کارت درست نیست . اتفاقا از دور که دیدمت با اون تیپ و قیافه می اومدی خداییش خیلی خوشحال شدم . به هر حال ما هنوز هم بختیاری هستیم . اما می دونی که ، جامعه ی امروز دیگه سنت گرایی به این صورت رو قبول نداره . الان همه چیز داره روز به روز جدیدتر و بروز تر می شه . حالا یکی مثل شما – ببخشید البته صراحتم رو – پا میشه اینطوری میاد بیرون ، چجوری بگم ، خوب نیست . هم واسه خودتون هم واسه دیگران . نمی دونم تا چه اندازه تونستم منظورم رو برسونم .....
من : بله ................شما درست میگید و.... رد می شم
اما کمی که دور می شم و چوقا و دویتم را برانداز می کنم بیشتر متوجه می شم که نه !!! درست نمی گفت .
.............................
داشتم می رفتم یه مجلس عروسی ، و مطمئن از اینکه همه ی مهمونا مثلا لر هستن و بی خبر از اینکه بیچاره ها این روزا تمام تلاششون رو می کنن که از این عنوان ، از این وصله ی ناجور بِبُرن . جدا بشن یه جورایی . نمی دونم شاید من و یه عده ی قلیل شوخی شوخی شدیم آخرین بازمانده . بدبختایی که هنوز بابا بزرگ ها و ننه جونشون رو به خاطر دارن . ایل و تیر و طایفه رو هنوز یادشونه . لهجه دارن هنوز طفلکیا و با تاسف هنوز لر هستن .
خلاصه یه شاخ شمشاد تو راه منو با شمایل لر زادگی می بینه و دلش می سوزه که آخی ؛ این طفلی هنوز نتونسته با روزگار کنار بیاد . برم یه تلنگری به شخصیت عقب موندش بزنم شاید بیدار شد از این خواب . و گفت و گفت و گفت .......
...............................................
آهای حضرات لر ، اونایی که به خیال خودتون خیلی چشم و گوشتون بازه . به دار و برد قسم که خیلی هاتون خواب خوابین . نه که بخوام بگم من بیدارم ، نه . اتفاقا منم به چرت زدن افتادم . خواب بودن فی نفسه مشکل محسوب نمی شه ولی این وسط یه چیزایی رو ندید می گیریم . یعنی اصلا دیروزی نبوده ؟ . یعنی خاطرات و روزگار چند وقت پیشمون همش کشک بود ؟. یعنی الان جرم لر بودن اینقدر سنگین و خطرناکه ؟ . یعنی اینقدر ترس داره به اون همه شکوه و تعالی فرهنگی فکر کنی تا چه رسد به اینکه بخوای بهش ببالی ؟ یعنی الان پدرانمون به ما افتخار می کنن ؟ . وقتی یارو عارش میاد بگه کی ام و کی بودم بایدم همگی مفتخر بشیم . ولی به خدا این رسمش نیست . والله اون بچه ی بی پدر مادر تو کوچه پس کوچه های لس آنجلس هم روز جشن لباس کابوی تنش می کنه . به هیچ جای این مدرنیته ی لامصب هم بر نمی خوره . الان روزگار جوری شده مردم دارن دنبال یه پیشینه واسه خودشون می گردن ، که چی بشه که یه خورده کمتر احساس بی ریشگی بهشون دست بده . همین چند روز پیش یه مطلب رسید دستم در مورد کاکا سیاهای امریکا که آره آقا دلشون میخواد با فرهنگ سرزمین اجدادیشون یعنی افریقا بیشتر آشنا بشن ، دلشون می خواد اگه بشه برن ولایت اجدادشون رو از نزدیک ببینن . رئیس جمهورای کله گنده ی این دنیای وامونده ، حالا به هر نیت جلو جمعیتی با اون عظمت لباس محلی دیارشون را تن می کنن به صورت نمادین . حلا تو رو خدا خودتون قضاوت کنین ما کجای کاریم . خداییش بچه هامون اونقدر که گلادیاتورهای رم باستان و آپاچی های غرب وحشی رو می شناسن یک دهمش فرهنگ خودشون رو حالیشونه ؟؟ . نه انصافا بیاین رو راست باشیم . حالا بگیم یه مقدارش تقصیر حضرات مسئول ، مردان سیاست و فرهنگ و اقتصاد و چه می دونم هر کوفت و زهر مار دیگه . خودمون چی ؟ . خداییش چقدر تو این زمینه کار کردیم . بابا حداقل کاری نمی کنیم لااقل مسخره بازی در نیاریم و با دیدن یه لباس محلی از این مملکت ریسه نریم . چی شد ؟ . کی هستیم ما پس ؟. یه خورده منصف باشیم می بینیم با توجه به اون پیشینه – با عرض پوزش از همه – بی بخار ترین قوم حال حاضر کشور رو داریم به معرض نمایش میزاریم . تعارف کیلویی چند مشتی ، حواست کجاس ؟ . چشاتو وا کن عزیز ؛ ببین کجای کارییم . از ما گفتن از قوم بزرگ لر هم خندیدن .
" با تشکر از آقا علیداد که اجازه دادن این گلایه تو این وبلاگ کار بشه . هر چند که از لحن نگارش مطلب راضی نبودن و دوست داشتن که با کلام لری نوشته بشه ولی خوب شاید این کم کاری ها هم از اون مواردی باشه که همگی بهش معترفیم . در پناه خدا "
" از طرف یکی که سعی می کنه چشاش رو باز نگه داره "
( علیداد : گودُم حال و هوا هُشک وبلاگ یه کم عوض بوه هِشتُم چونو چیایی ری واز کنن . خدانه چه دیدی . ایما که وا هر سبکی نوشتیم تِ دیدی خدا گُشایشه کار مِن یو وَنده و خِوَر نداریم . )
مسافر لر
" یک روز با مسافرین قطار محلی درود – اندیمشک "
هوای دم کرده ی سالن همه چیز را از اول به آدم گوشزد می کند . – سفری خسته کننده – اما چاره ایی نیست . کم کم بقیه مسافران هم از راه می رسند ، با همان حالتی که انتظارش را می کشی . عموما عشایری هستند که بر حسب اقتضا توشه ایی را هم با خود حمل می کنند . می گویند تا همین چند هفته پیش زمان حرکت " محلی "– نام شبه قطاری که هر روز یک نوبت مسیر اندیمشک تا درود را رفته و برمی گردد – ساعت دو و نیم بوده ولی جدیدا به خاطر نوسازی خطوط ریلی ایستگاه سپید دشت به سه و نیم تغییر کرده است . به هر حال دیواری به کوتاهی دیوار عشایر نمی توان پیدا کرد و ظاهرا قرار نیست هموطنان خوش نشین قطارهای فوق العاده از این تاخیر ناخواسته سهمی ببرند . بگذریم .
مسافران قطار محلی عموما لر هستند . بزرگ و کوچک . و معمولا ساکنین ایستگاه ها یا بین راههای دور و نزدیک اند . گاهی اوقات فقط همین قطار محلی ست که لختی کوتاه در کنار محلاتی چند خانواری توقف کرده مسافر یا باری را سوار یا پیاده می کند .
وقتی با قطار محلی سفر می کنی ، گذشته و حال به شکلی کاملا انتزایی با هم پیوند می خورند . از پنجره ی چرک گرفته ی آن که به بیرون نگاه کنی کوه است و کوهستان . خوش شانس که باشی چندتایی هم از مردم همین کوهها در کنارت نشسته اند و معمولا در حال بحث در مورد روزگار و دود کردن سیگاراند . اگر لحظه ایی احساس کنند که تو نیز لر هستی فلفور شروع می کنند به پرسیدن از تیر و طایفه ات و چه بسا آشنا هم از آب در بیایی . مطمئنن از سر و وضع نابسامان محلی که بگذریم چند سعادت بزرگ در مسافرت با آن نهفته است :
لمس سطحی ترین طبقات این اجتماع ، مردمی که همه ی کمبود ها را می بینند و می چشند اما اعتراضی نمی کنند . بارها با محلی مسافرت کرده ام و بارها با ساعتها تاخیر و کم و کاست روبرو شدم ، اما کمتر شاهد اعتراض و بحث این مردم بوده ام . لر ظاهرا علارغم تصویر خشنی که ازاو در اذهان عمومی نقش بسته ، در برخورد با مشکلات به مراتب صبور تر و بردبارتر از دیگر اجتماعات واکنش نشان می دهد .
اقبال دیگر ، آشناتر شدن با قوم لر ، مردمانی خون گرم و سرزنده که با روحیات جسورانه ی خویش محیطی به وحشتناکی قطار محلی را هم قابل تحمل تر می کنند . با خیلی از مسا ئل ریر و درشت طوایف لر در همین قطار محلی می توان آشنا شد . مطمئن باشید در یک روز عادی در قطار محلی خواهید توانست افرادی از اکثر تیره های لر را دیده و در مورد بسیاری از مسائل قومی و فرهنگی با آنها به بحث و گفتگو بنشینید . با حالاتی که از قطار محلی و مسافرانش سراغ دارم ، اطمینان دارم که کمتر بحثی در این مکان مسکوت خواهد ماند .
در این مطلب سعی کردیم که بیش از حد از کم کاری ها نسبت به عشایر سخن نگوییم . هر چند نیازی هم به گفتن خیلی مسائل عیان نیست . در پایان توصیه ایی که به دوستان همتبار دارم این است که یک بارهم شده مسافرت با قطار محلی را تجربه کنند . من ایمان دارم که درس های خوبی برای آموختن هست . و توصیه ی دیگر به مسئولان عزیز که تلاششان را در جهت بهرهمندی بیشتر و بهتر آحاد مردم از امکانات این دیار بیشتر کنند . با سپاس
" علیداد "
آنها كوچرو بودند
" كوچ از منظري ديگر "
پرندگان آزاد هر سال از نقطه ايي به نقطه ي ديگر كوچ مي كنند . حتما تا كنون شاهد صفوف طولاني آنها در هنگام كوچ بربلنداي آسمان بوده ايد . ماهيان آزاد هم همينطور . آنها هم براي تجديد نسل دوره هايي از كوچ را تجربه مي كنند .
در ميان موجودات طبيعت نمونه هاي زيادي از كوچ و جابجايي را مي توان مشاهده كرد . مي توان كوچ را سمبلي از نوزايي و تجديد حيات يك نسل دانست . حركتي اسطوره ايي كه از گذشته هايي دور در خاطره ي كهن سال زندگي مانده است .
رود هميشه در حال رفتن است ، كه اگر بماند ديگر رود نيست ؛ مردابي ست دلمرده و مسكون كه جز ياس و نااميدي چيز ديگري را در ذهن تداعي نخواهد كرد . كوچ يعني رفتن و رفتن . گذشتن و پشت سر گذاشتن اكنون و رفتن به پيشواز فردا . فردايي كه زايش پي در پي آينده است كه با شروع آن روح تازگي و سرزندگي در كالبد هستي دميده مي شود
************
بختياري نيز زماني نه چندان دور زندگي اش را با كوچ و حركت گره زده بود . آنها هر سال با تغيير شرايط جوي سالانه و سخت شدن شرايط زندگي در برخي مناطق ؛ كوچ خود را به سمت سرزمين هاي معتدل و مطلوب تر از نظر طبيعي آغاز مي كردند . شايد تصور شود كه اين قوم فقط به دليل فرار از گرما يا سرما و دست رسي به چراگاه هاي تازه اقدام به كوچ مي كرده است . اين حقيقت تقريبا بر همگان مسلم است كه مردم كوچ نشين براي تهيه ي علوفه ي احشام خود اقدام به كوچ و جابجايي فصلي مي كنند . اما اين تمام ماجرا نيست . بي مهريست اگر تا اين اندازه داستان كوچ را مادي و بي روح به حساب آوريم . تقريبا فقط كساني كه با ايل و غوغايش دور ه هايي از كوچ را تجربه كرده اند و يا در مورد اين رويداد تحقيق و پژوهش مستمر انجام داده اند مي دانند و مي توانند تا حدودي در مورد ويژگيهاي اصيل انساني اين حركت سخن بگويند .
كوچ انتهاي دلمردگي و ابتداي رويش است . كوچ است كه بي كم كاست نشانه هاي قدرت الهي را با همه ي زيبايي هايش به كوچروان ساده دل مي نماياند . كوچ است كه طبع ظريفان و نكته سنجان ايل را از موضوعات ناب شعري اشباع مي كند . شالوده ي بسياري از نواهاي اصيل بختياري در همين موسم كوچ بنا شده است ، غم دوري عزيزان كوچ كرده است كه اينچين برزگران جامانده از مال را دلمرده و غمين مي سازد .
سختي هاي كوچ خود داستان ديگريست از مقابله ي انسان با همه ي سرسختي هاي طبيعت . كوچ قصه ي مردمانيست كه روزها و هفته ها مي روند و با تمام كمبودها و مشكلات مي سازند و در اين بين استقامتي را به نمايش مي گذارند كه در باور بسياري از مردمان نمي گنجد . كوچ درس زندگي و زنده بودن است .
امروز اما بختياري به علل مختلف از كوچ و رازهايش بركنار مانده است . ديگر كوچ به شكلي كه همگان از طوايف بختياري سراغ دارند به ندرت ديده مي شود . امروز بختياري از حركت ايستاده است و بدون شك زمان خواهد برد همشكل شدن قومي اينچنين با معيارهاي خاص شهر نشيني . بختياري بايد بپذيرد كه دير يا زود اين اتفاق مي افتاد ، حال بايد فكر چاره بود . آنها اگر آيين ها و رسوم خويش را خواهانند بايد به دنبال راههايي منطقي و دردست باشند كه بتوانند باز هم بختياري بمانند . با همه ي سختي ها ي اين راه ، نگارنده ايمان دارد كه اين قوم خواهد توانست جايگاه از دست رفته ي خويش را در فرهنگ و اجتماع اين سرزمين باز پس گيرد . راههايي هست كه مي توان در مورد آنها حرف زد و نظر داد . تا نسل هاي بعدي بختياري چه در پيش گيرند !!!!
" عليداد "