" آنها كه رويايي از گذشته در سر دارند "
نگاهشان كه مي كني معمولي اند . مثل همه ي مردم . مي گويند ، مي خندند ؛ شوخي و خوش وبش مي كنند . البته ناراحت هم مي شوند . درست مثل همه ي مردم .
اما وقتي با آنها در مورد گذشته حرف ميزني حالتشان فرق مي كند . گاهي آه مي كشند. زماني سري مي جنبانند و" اِي " مي گويند . بعضي هاشان كه از اين روزگار دل پري دارند شروع ميكنند به شكواييه خواندن . رفتارها يشان متفاوت است . اما در ميان اين اختلاف رفتاري يك چيز مسلم است و آن اين نكته ي ظريف كه " اين قوم در اعماق وجود خود خلاء و گمشده ايي را احساس مي كنند " .
پشت سر هميشه چيزهايي براي ديدن هست . پشت سر زهنيتي را در ما از گذشته مان به وديعه مي گذارد . امانتي كه هر چند ممكن است خواسته يا ناخواسته معدومش كنيم اما به هر حال ياد و يادگارش براي هميشه در ذهنمان خواهد ماند .
بختياري به پشت سر خود كه مي نگرد دنيايي را مي بيند مملو از آمال و آرزوهاي برباد رفته . حقيقتي غير قابل كتمان كه زندگي امروز او سعي در مخدوش كردن ياد و يادگارش دارد . اگر پاي صحبت پا به سن گذاشته هايشان ، همانها كه ايل و كوچ و عشق را تجربه كرده اند بنشيني به عينه خواهي ديد كه چقدر با حسرت و اندوه در مورد زندگي نه چندان دور ديروزشان حرف مي زنند . درست است ؛ بختياري از خيلي سختي ها به تنگ آمده بود . آخرين روزهاي پيوند اين قوم با طبيعت به شكلي خسته كننده و مملو از مشكلات ريز ودرشت سپري مي شد و مي شود . مشكلاتي كه خيلي از افراد بي تفاوت كه ممكن است دخيل بودن خود در مسئله و بحراني كه امروز عشاير با آن دست به گريبانند را به هيچ وجه قبول نكنند . چه بسيارند كساني كه دانسته يا نادانسته روياي چند صد ساله ي اين اقوام را به چالش كشيدند . اما هر چند كه بختياري از مشكلات بوجود آمده مي ناليد و گاه گله ايي هم مي كرد ولي اين امر نمي تواند به معني گذر روحي و فكري اين قوم از گذشته ممتازش تلقي شود . به هر رويه امروز ما شاهد برخورد هاي درون شخصيتي كم وبيش ماندگاري در روح و روان اين مردم هستيم . پيرمردي كه با ديدن منظره ايي از كوه و دشت و ايل و يا يادگاري از فرهنگ ديرين خود اشك در ديدگانش جمع مي شود . كودكي كه با ورود به فضاي آموزشي جامعه ي خويش و برزبان راندن كوچكترين كلامي از گذشته ي مه آلودش مورد تمسخر و هجمه ي ديگران قرار مي گيرد . و جواني كه در مانده است در اين روزگار جديد ارزش هاي پدر و پدر بزرگش را ارج نهد يا معجون فرهنگي بي سر و ساخت جهان مدرن امروز .
شهر ها ، صنايع ، افكار و علايق انساني هر روز دست خوش تغييري جديد اند . براي هر مشكلي چاره ايي انديشيده مي شود . افكار خلاق هر روز مشكلي را از مقابل پاي بشر مترقي بر مي دارند . اما آنچه مسلم مي نمايد اين حقيقت است كه " ما براي آرامش دورني و ثبات روحي بسياري از اقشار جامعه كار خاصي حداقل تا به امروز انجام نداده ايم . "
كاش مي شد به نحوي رويا هاي قومي را كه با تمام وجود گذشته ي گمشده ي خويش را خواهان است به واقعيتي دست يافتني در اين آشفته بازار به اصطلاح فرهنگي گره زد .
عليداد