به زمستون و سرما ياد مرغزارونُم
نيرسه به گوش مو بُنگ كوگ
وسارونُمخسته ي زمستونُم مندير بهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
اي نسيم بُهاري بيَو بِرِس به امدادُم
تا به اي وُلاتِ تنگ برَسي به فريادُم
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
عيد نو كه ايرَسِ وختِ مال كنون ايبوه
بو گُلاي باوينه پُرِ آسمون ايبوه
مو زِ بيقرارونُم مندير بهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
مو به قربونت ايلاخ اَوُ برفُ گلزارت
مو به حيرونِ كوگون كه خونِن به كوهسارِت
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
ترجمه :
در زمستان و سرما به ياد مرغزاران هستم
به گوش من صداي خوش كبك ها مي رسد
خسته از زمستان و منتظر بهاران هستم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
اي نسيم بهاري به امداد من بيا
تا در اين عرصه ي دلخستگي به فريادم برسي
ديگر عمرم به سررسيد منتظر بهارانم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
سال نو كه نزديك مي شود وقت كوچ مال فرا مي رسد
بوي گل هاي بهاري فضا را فرا مي گيرد
من از بي قراران و عاشقانم منتظر بهارانم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
من به قربانت اي چراگاه سردسيري با آب وبرف وگلزارت
من متحير از نواي خوش كبكان كه بر كوهسارانت آواز مي خوانند
ديگر جانم به سررسيد منتظر بهارانم
اشك در چشمانم نمانده ومانند ابر بدون باران شده ام
به ياد مسعود بختياري ( بهمن علائدين )
زنده كننده ي موسيقي بختياري
مدتها پيش بود . بچه بوديم آنوقت ها . صدايش چقدر برايمان آشنا بود . وقتي كاستي از او مي گذاشتند هر جا كه بوديم خود را در دشت و مال و بختياري مي يا فتيم . عمويم مي گفت نامش مسعود است ؛ " مسعود بختياري" . و من با ترانه هاي نابش بزرگ شدم . شعرش تازه بود . موسيقي اش با آنچه تا كنون شنيده بودم فرق داشت . ساز همان نواي بختياري بود اما صداي كرنا كمتر به گوش مي رسيد . عاشقانه ؛ عارفانه و بي مانند . چشم هايت را كه مي بستي مي بردت به منتها عليه ايل ، با همه ي غم و شادي هايش . خلاصه نواي مسعود نواي بختياري بود .
بارها با خود مي گفتم چقدر خوب بود اگر تصويري از اين هنرمند به من مي رسيد . يعني مي شود روزي كنسرتي از او ارائه شود ؟ . چرا يكبار از او دعوت نمي كنند كه در برنامه ايي تلويزيوني يا راديويي هنرنمايي كند . ؟
خلاصه مي سوختيم در حسرت ديداري با او . او كه به حق زنده كننده ي موسيقي بختياري بود . عمري با صدايش بزرگ شده بوديم و حالا ديگر همه ي تصنيف هايش را از بر .
تا اينكه چندي پيش دوستي مژده داد كه استاد در اهواز برنامه اجرا كرده است . بگير اين هم كنسرتي كه اين همه سال منتظرش بودي . سي دي را از دوست گرفتم تا پس از مدتها انتظار صاحب آن نواي ديرينه را ببينم . با ديدنش چقدر منقلب شدم . استاد با روياي كودكي ام چقدر فرق داشت . او حالا پيرمردي بود آرام با غمي بزرگ كه به راحتي مي شد از چشمانش خواند . آهنگ گل نازدارُِم را كه خواند بغضم تركيد . حالا ديگر انگار شرح حال خودش بود . چقدر در تنهايي براي بيت بيت آن اشعار گريه كردم ....
وامروز چقدر راحت خبر بد را به آدم مي دهند . راستي مي داني مسعود هم رفت ؟ . كدام مسعود را مي گوييد ؟ نكند منظورتان با ......
و من چقدر غمگينم . كنج اتاق كز كرده ام و فكر مي كنم . به اينكه چقدر داشته هايمان را ارج مي نهميم . به اينكه واقعا ارزش هر چيري چقدر است . و چند سال بايد بگذرد تا يكي مثل او ظهور كند . كوك نازنين ؛ برزيگري ؛ مال كنون ؛ آستاره و..... چه رازي را در خود نهفته داشتند كه اين چنين آدمي را از خود بي خود مي كرد . و چقدر سوال بي پاسخ ...
امروز اما ديگر او در ميان ما نيست . اما ترانه هايي كه با سوز دل مي خواند تا هميشه در اعماق قلبمان زنده و تپنده خواهند بود و بر لبان كودكانمان كه فرداي بختياري را همچون رويايي در مه به ياد مي آورند زمزمه خواهند شد .