|
نگرشی نو بر ایل بختیاری
|
رسوم و عقايد بختياري
چهل تكه چوب
چند سال پيش ؛ با پيرمردي بختياري كه هنوز در ارتفاعات اشترانكوه گله داري مي كرد آشنا شدم . بحث هاي جالب و متنوعي با هم داشتيم . از رسوم پيشين بختياري ؛ كه امروزه كمتر كسي به ياد دارد سخن مي گفت . از دعاي باران و مراسم جالب مربوط به آن تا رسوم مربوط به جاري شدن سيل و دعا براي قطع طوفان سخت . من هنوز در مورد صحت و سقم حرف هاي پيرمرد به يقين نرسيده ام . هر چند مواردي همچون دعاي باران به كرار در فرهنگ هاي ديگر غير از بختياري هم آمده است و در آن شكي نيست . ولي مطلبي كه مي خواهم نقل كنم هنوز داراي ابهاماتيست كه اميدوارم سروران گرامي كاستي ها را به پاي بي تجربگي عليداد بگذارند :
" پيرمرد مي گفت خيلي پيشتراز حالا ؛ ايلات بختياري به دليل سكونت در ارتفاعات و مناطق بعضاً حادثه خيز ؛ در برابر باران هاي شديد و ويرانگر، كه بر دامنه ها جاري شده و تشكيل سيلاب هاي بنيان كن مي داد ؛ تا حدودي درمانده مي شدند . پيرمرد ميگفت رسم بر اين بود كه به نيت چهل انسان تاس و بدون مو ، چهل تكه شاخه ي نازك تهيه ميكردند . سپس اين شاخه ها را به هم گره زده و با مراسم خاصي آن را بيرون از چادر ، زير باران شديد قرار مي دادند و معتقد بودند كه بعد از اين كار طوفان فرو كش مي كند . ( مي توان گفت تقريبا مثل برخي سرزمين هاي شرق آسيا كه چيزي در اين مايه ها بر ورودي خانه نصب مي كنند هر چند ممكن است اين دو اصلا ربطي به هم نداشته باشند ) . وقتي از پيرمرد پرسيدم كه آيا دليل خاصي داشت كه چهل انسان آن هم تاس را واسطه قرار مي دادند با خنده گفت : عدد چهل پيش بسياري از اديان و آيين هاي كهن مقدس است . از جمله اسلام ، براي مثال چهل شب عبادت حضرت موسي وخيلي موارد ديگر ... . ولي اينكه چرا افراد تاس را نام مي بردند شايد منظور حجاجي بوده كه از اعمال حج برگشته و مورد احترام ايل بوده اند . ديگر اينكه درگذشته مردان پابه سن گذاشته ي بختياري ، موهاي جلوي سر خود را تا حدود وسط سر مي تراشيده اند ، اين مطلب مي تواند جوابگوي برخي ابهامات باشد . دليل ديگري كه نقل مي كنند اين است كه خداوند به خاطر چهل كچل بي دفاع كه زير باران اذيت مي شوند (و در حقيقت نماد كوچكي انسان در برابر خواست خداوند است) . قدري از شدت طوفان مي كاهد . "
هر چند ممكن است امروزه اين حرف ها به گوش خيلي ها خنده دار و بي فايده به نظر برسد ولي اگر كمي منصف باشيم و يك لحظه خود را جاي آن مردمي قرار دهيم كه در سختي ها و مشگلات طبيعت ياور و مدد ياري جز خدا نداشتند ، آنوقت به آنها حق مي دهيم كه از سر صفاي دل و بي كينه گي ذات ، دعايي كرده و چه بسا نتيجه ايي هم گرفته باشند . درست مانند داستان چوپاني كه حضرت موسي پيامبر خدا ، حرف هاي صادقانه اش را به كفر و شرك تعبير كرد . غافل از آنكه خداوند همان حرف هاي بي ريا را از صد هزار عمل بدون نيت بيشتر مي پسنديد .
عليداد
جايگاه تفنگ در فرهنگ بختياري
بي ترديد يكي از عزيز ترين وسايل مرد بختياري تفنگ اوست كه همواره و در همه حال با او و جزء لاينفك شخصيت او به شمار مي رود . مرد بختياري در سروده ها و تصنيف هاي خويش هم ؛ چه مربوط به غم و درد فراق باشد و چه موسم شادي و وصل اين نكته را گوشزد مي كند كه همه چيزم فداي تفنگيست كه با من است . اشعاري مثل " هرچي دارُم قربونت اِلا تفنگُم " ويا " تفنگ دردت به جونم " و... خود مصداق روشني بر اين ادعا ست . البته اين اعتقاد در ديگر فرهنگ ها ي ايلياتي هم كم و بيش ديده مي شود اما به واقع در هيچ جايي به اندازه ي بختياري نمود پيدا نمي كند . به نظر مي رسد اين اعتقاد تا حدودي متاثر از دو عامل دروني و بيرونيست . عامل دروني را مي توان نشأت گرفته از روحيات طبيعت مدارانه و تا حدودي به دور بودن ايلياتي ها از نظام تمدني و مدون شهري دانست. نوعي تلاش براي بقا در محيطي كاملا طبيعي و وحشي . وعامل بيروني كه به مراتب مهمتر از عامل ديگر است ، محيط و طبيعت بكر و پر خطريست كه ايلياتي مدام با آن در نبرد و زورآزماييست . سخن كوتاه ... بختياري آخرين بازمانده ي نسلي از انسانهاست كه هنوز با طبيعت وحشي در ارتباط است . او به مانند نسل هاي اول انساني خواسته يا ناخواسته ممكن است با موجودات يا حوادث مهلك بي شماري درگير شود . لذا براي دفاع از خود و اطرافيانش نيازمند وسايل دفاعيست .
شايد اين ديدگاه به مذاق بعضي خوش نيايد . اما به راستي تعصبي افراطيست اگر نپذيريم كه ميل به وسيله ي شكار و اسلحه در ذات اجداد ما نهادينه شده بود .
اينك به برخي كاربرد هاي تفنگ مرد بختياري در طول تاريخ مي پردازيم :
ü تاريخ بختياري مملو است از جنگ هاي به حق و نا حق . رزم هايي كه گاه با بيگانه و اجنبي بوده و گاه از سر عصبيتي افراطي و بدون منطق . گاه به دادخواهي مظلوم تيري از آن شليك مي شد و گاه بر سر هيچ و پوچ قلب بزرگمردي را مي شكافت . اين تفنگ در اين رزمگاه ها سرنوشت بسياري از حوادث تاريخي را رقم زد
ü شكار و تهيه ي خوراك مورد نياز ايل . بز كوهي ، آهو يا گوزن ، انواع پرندگان اعم از كبك و تيهو و تراج و غيره توسط همين وسيله ي خوش دست و كم حجم شكار مي شد . البته بايد به موارد فوق گرگ و خرس و پلنگ وخلاصه حرام گوشتان درنده را هم اضافه كرد كه به خاطر حمله به ايلياتي ها ويا احشامشان شكار مي شدند .
ü مونس و همراز مرد بختياري و مايه ي دلگرمي و رضايت خاطر او . ترقه ي مجالس عروسي و سرور ؛ ويا زينت بخش مراسم خاكسپاري بزرگمرد . و خلاصه الهام بخش سنگ شير تراش كهنه كار كه برنو يا تپانچه اي را به رسم دلاوري هاي متوفي بر شير سنگي نقش مي كرد .
اينها فقط گوشه هايي بود از آميختگي تفنگ و سلاح با رگ و پي مرد بختياري . دلاوراني كه به اقتضاي زمانه ي پر حادثه شان دست به اسلحه مي بردند .
زن بختياري
اسطوره اي كه كمتر از او ياد مي شود
امروز ديگر كمتر جايي مي شود او را يافت . ديگر جاهايي كه مي ديديمش نيست .كنار چشمه در حال پر كردن مشك آب . يا بر دامنه ي سبز كوه ساران ؛ با پشته اي از هيزم ؛ ويا شباهنگام ؛ در كنار گهواره ي چوبي ؛ زماني كه با لالايي هاي كهن خواب را به چشمان طفل خويش ارزاني مي داشت .
امروز ديگر كمتر جايي ديده مي شود . سحرگاه در حال دوشيدن گوسفندي سرسخت .كنار سه چوبه ي مشك ؛ در حالي كه به شكلي خستگي ناپذير مشك را براي جداسازي كره از شير به جلو و عقب مي راند . ويا در موسم كوچ ؛ پيمودن ده ها كيلومتر با پاي خسته به دنبال گله ايي از ميش و گاوميش و چارپايان ديگر .
آري ؛ انگار همه ي آن سخت كوشي ها رويايي بيش نبوده اند كه ديروز به خواب آشفته ي ما مي آمد . انگار كسي نمي خواهد از مادراني بگويد كه بدون هيچ كمك ياري ؛ نوزاد خويش را كه ُنه ماه همراه او همه ي آن كارهاي سخت را انجام مي داد به دنيا مي آوردند . بدون حتي كوچك ترين چشمداشت . ايل سلامت باشد كافيست . رازي بودند به رضاي خدايشان .
اما چه كسي توان آن را خواهد داشت كه به آن شيرزنان روزگار بگويد :
تمام شد . ديگر كسي حتي ايل تو را به ياد نمي آورد . چه رسد به تو و مرد تو و فرزندانت . چه رسد به رسم و رسوم هزار ساله ات . چه رسد به پاسداشت آن همه غيرت و شرفت .....
مادر زجركشيده ي من . يادت هست كه چقدر نجيب بوديم . چقدر صفاي دل داشتيم . آخر چگونه با تو از دورنگي هاي اين روزگار زبون بگويم . چگونه از ضد ارزش هايي بگويم كه امروز به نام ارزش در خيابان هاي شهرهايمان رژه مي روند . پشت ويترين فروشگاه هايمان به لباس محلي تو ؛ كه سادگي را زمزمه مي كرد طعنه ي عقب ماندگي مي زنند . دررسانه هاي معتبرمان خواسته يا نا خواسته تبليغ مي شوند . وهيچ كس نمي داند تو كجاي اين تاريخ و به چه جرمي زنده بگور شدي .
مادر رنج كشيده ي من . ما را ببخش كه نشستيم و ويراني هر آنچه را با پدر ساختي به نظاره نشستيم . ما را ببخش كه نمي گوييم مادرانمان چه فرشته هاي بردباري بودند . ببخش اگر به دختران مانكن اين روزگار كه حتي كوچكترين اصول زندگي را نمي دانند نمي گوييم مادرانمان چطور يك تنه يك ايل را اداره مي كردند . چطور در همه حال پشت مردانشان بودند . و....
وچطور فراموششان كرديم .
عليداد
بَرد شِره تِنا ايگوي ايخو يَه چي وِ مو وگو . يه راز كه مِنِه دِلِسه . زه خيلي پِشترا . زه اُو روزايي كه مالمو گفتر زه ايسِنا بيد . گفتر و اصيل تر . اُو روزگاري كه پيا نِ وا برنووس ؛ وا قطارس ؛ وا اسب وزينس ؛ وا معرفتس ايشناختن . اُو دياري كه ايگودن نومس بختياريه . ايگودن آدمونس با اصالتن . نظير ندارن وِ مِنِه دنيا . ايگودن دليرونسون سراسب اِهميرن.ايگودن بخت هميشه يارسونه . نگهبان كار و بارسونه . پاسبون ديارسونه .....
ايگودن وختي پيايي زسو اهميره ؛ سر مزارس برد شِر اييونن . كه نشوني بو زه سروري سون. زه دليرياسون.
برد شِر خيلي دلس پُره زه ايي روزگار فراموشي . زه ايي همه بي خيالي ايي مردمون .
بختياري خيلي وخته دِ او دياركه سابق ني. اما بياين لا اقل نومي زه او اجداد دليرمو بيارييم .
عليداد