تبليغاتX
بــــــــــــرد شـــــــــیر
نگرشی نو بر ایل بختیاری

به دعوت وبلاگ اصالت بختیاری من نیز به بازی وبلاگی تحت عنوان زبان مادری دعوت شده ام.تا یک آرزو، یک اعتراف و یک دعا را برای شرکت در این بازی وبلاگی ارائه دهم. پیشنهاد این بازی وبلاگی توسط آقای " مجتبی هیودی " صورت گرفته است .

برای دیدن قواعد بازی می توانید به لینک زیر مراجعه کنید:

وبلاگ مندیر بهارون ( مجتبا هیودی)

 

آرزو : بخدا دلوم آرزو داره که بوونُم روزگار ظلمی نداره . بچون آدم (ع) سی هیچ و پیچ خین یکه نریزن وه  دل زمی .

اعتراف : اعتراف ایکنم که خاطرات پشتر  هِنین پشت سر یَک اِهمیرن ؛ مُ هم چی کنار کِل رَه کدُم تیر ایکشه ز زهما ایی روزگار نافِرنگ .

دعا: به امر خدا امیدوارم گپ و کچیر ایی دنیا هزار رنگ ، عزت و احترام یَکهِ نِیه کنن ؛ جنگ و گال و قی و چه دونم گرز کشی و گگه کشی هیچ جا دنیا راس نکنه به حق او خدایی که بالا سر و دلرحیمه .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 

 

روی مزاری نوشته بودند :

به ایلی که مردان جنگی بود

سر قبرشان شیر سنگی بود

نگاه کردم

نه ایلی بود

نه شیری سنگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:15  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 

" یک جای کار لنگ می زند ، نمی بینید ؟؟ "

پیرمرد به معنای واقعی در حال یخ زدن بود این را می شد از لرزش محسوس زانوهایش حدس زد . نزدیک رفتم و سر صحبت را باز کردم . نمی دانم ؛ شاید سرمای هوا مرا هم به جنب و جوش وا داشته بود . سلام کردم و مقصدش را پرسیدم . طبق معمول مسافر ازنا بود . مقصد اکثر مسافران ترمینال الیگودرز ، شهر " ازنا " ست  و پس از آن خمین و اراک در الویت ها ی بعدی اند . البته بسیاری از مسافرین ازنا راهم ساکنین شهر های دیگری مثل درود و بروجرد تشکیل می دهند . ازنا  شهریست کوچک که بیشتر اعتبار خود را مدیون راه آهن و سنگ و سرماست . معادن متعدد سنگ  و مسیر راه آهن اهواز – تهران که از این شهر میگذرد ، زندگی را در این شهر سردسیر پر رنگ تر می کند . البته تمام رونق ازنا در این چند کلمه خلاصه نمی شود . برای مثال به محظ ورود به شهر اولین بنایی که توجه هر بیننده ایی را به خود جلب می کند ، سیلوی عظیم و سر به فلک کشیده ایست که احتمالا حلال بسیاری از مشکلات این مناطق است . همچنین شهرک صنعتی ازنا ، که آن هم بیشتر در زمینه ی سنگ و معدن و تا حدودی کارگاه های لوازم برودتی فعالیت دارد.

اما بحث ما در مورد ازنا و ساخت اقتصادی یا شهری آن نیست . برای اینکه بیش از این  رشته ی کلام را از کف ندهیم ، بهتر است به گفتگوی کوتاه خود با پیر مرد ابتدای بحث برگردیم .

پیر مرد تنها نبود . افراد زیادی اعم از زن و مرد و بچه همراه و همنوا با او در حال یخ زدن بودند . از چند نفری پرسیدم که چرا داخل ساختمان ترمینال -  جایی که می توان دست به دامان تک بخاری گرمابخش شد – منتظر مینی بوس نمی مانند . با تمسخر جواب دادند با این کار هیچ وقت نمی توانی در مینی بوس جایی داشته باشی ، چرا که خیل جمعیت مشتاق قبل از آنکه متوجه شوی تمام فضای مینی بوس را اشغال می کنند و تو مجبور خواهی شد سه ربع دیگر منتظر بمانی . از حرف هایشان پیدا بود که کار کشته و سرد و گرم چشیده ی این مسیر سرما زده اند . از قرار معلوم اکثر اوقات  اوضاع اینچنین است . نکته ی قابل توجه رضایت محسوس مردم بود . این مردم با اینکه می دانستند یک جای کار عیب دارد اما کمترین شکایتی بروز نمی دادند . حتی با اینکه جدیدا نرخ کرایه ها توسط عده ایی از رانندگان به شکل سرخود بالا رفته بود اما کمتر کسی لب به اعتراض می گشود . شاید دلیل این همه بی تفاوتی مشکلات به مراتب بزرگ تر این مردم بود . مسائلی که در طول روز تمام توان انسان را هدر داده جایی برای بحث و اعتراض باقی نمی گذارد .

بالاخره بعد از ساعتی معطلی سر وکله ی مینی بوس پیدا شد . وسیله ایی که از سر و ساختش پیدا بود خیلی بیشتر از آنچه به نظر می رسید عمر می کرد  . همانطور که می دانید بعد از سهمیه بندی بنزین ، توجه همگان به این وسیله ی پر سود و کم خرج جلب شد . حتی وسایل حمل ونقل عمومی که سالها از بازنشستگی شان می گذشت با صرف هزینه ایی اندک و بدست آوردن ظاهری نیمه معقول وارد خط حمل ونقل شدند .  این آهن پاره ی پر سود را مردی زخم خورده به حرکت در می آورد ." زخم اعتیاد " . از وجنات مایوس کننده ی راننده پیدا بود که سالهاست همنشین منقل و مواد و رویاست . به جرات می توان گفت اکثریت قریب به اتفاق رانندگان این مسیر را افراد معتاد به مواد مخدر تشکیل می دهند . با این اوصاف کسی حق اعتراض و اظهار نظر نخواهد داشت چرا که راننده مختار است افراد شاکی را بی معطلی با درصدی فحش و ناسزا پیاده کند . این حق وجدانی یک راننده ی معتاد است .

تمام صندلی ها پر شده بود . حتی من و پنج شش نفر دیگر هم  به خوبی از خجالت راهرو در آمده بودیم . نرسیده به محل های نظارت پلیس راه ، راننده با لحنی طلبکارانه از افراد مستقر در راهرو می خواست که برای دقایقی خم شوند ، طوری که از دید مامور پلیس مخفی بمانند . درست مثل مسافرین قاچاق . مطمئن باشید که این کلمات عین واقعیت است . می توانید امتحان کنید .  در مسیر به کرار متوجه جماعتی روستا نشین می شدم که با حالتی ملتمسانه خواستار توقف مینی بوس و سوار شدن بودند که راننده ی دلسوز ما با حرکت دست شرمندگی خود را ابراز می کرد . آنجا بود که فهمیدم اوضاع ما به مراتب بسیار روبراه تر از دیگر هموطنان روستانشینمان است . فکرش را بکنید ؛ با احوالات سیستم حمل و نقل عمومی که کم وبیش آشنا شدید ، حال فرض کنید مثلا مادری ساکن روستای شریف آباد بخواهد کودک بیمارش را به نزدیک ترین مرکز درمانی برساند . بعید است که وسیله ایی شخصی در راه خدا گامی برداشته آنها را به مقصد برساند . می ماند همین مینی بوس های اشباء شده از محموله های انسانی . قضاوت باشماست . آیا این شرایط کمترین مشابهتی با وضعیت نرمال و طبیعی دارد . من که معتقدم یک جای کار خراب است . مسئولین محترم می توانند دلایل مختلفی در تایید یا رد ادعاهای این جانب داشته باشند . مهم نیست . ممکن است مثل بسیاری از موارد دیگر راوی به انتقاد سیاه و سعی در ضعیف جلوه دادن مسئولین مربوطه  متهم شود . مطمئنا باز هم مهم نخواهد بود . تنها مسئله ایی که در این بین قابل بحث و برسی خواهد بود رسیدگی فوری به مردم و مشکلات متعدد آنهاست . متاسفانه تغییرات و اصلاحات انجام شده با کندی محسوسی همراه است و اقدامات بعضا به عمل آمده کوچکترین ضمانت اجرایی را به دنبال ندارند . با این شرایط رفته رفته برای این نگارنده ی کم ترین ثابت خواهد شد که یک جای کار که نه ، بی شک قسمت اعظم کار لنگ می زند -  سپاس –

 

" علیداد "

 

                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:47  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 

مردم دامنه های اشترانکوه ؛

خوب ، حقیقتش را بخواهید بنظرم آنها انسانهای خوشبختی هستند .این مردم سالهاست که  در دامنه ی رشته کوهی زیبا زندگی می کنند . بهار که برسد ، این دامنه های رویایی پر می شوند از رستنی های افسانه ایی . آویشن ، ریواس ، بن سرخ ، گلپر و .... . خلاصه بهشتی می شود معطر .

مردمی که در این دامنه های زیبا زندگی می کنند به خوبی با مفهوم چشمه و سنگ آشنایند . جوشش  یگانه ی روشنی از دل زمین . تابستان را فصل برداشت می دانند ، گردو ، بلوط و حتی زرشک وحشی ، اوه خدای من ؛ کم مانده بود ماهی های زیبای رودخانه ها را فراموش کنم . رودخانه های کوچک و بزرگی  از کنار پای اشترانکوه می گذرند . درست نمی دانم ماهی های این رودخانه ها از چه نوعی هستند اما احتمال می دهم قزل آلا باشند . مردم روستاهای اطراف کم و بیش با تور و ماهی و صید آشنایی دارند . اگر کمی در گستردن تور مهارت داشته باشند روزی خوبی در انتظارشان است .

با وجود پاییزی در آن حد شاعرانه اطمینان دارم که مردم این دیار روح بلندی دارند . پاییز اشترانکوه نوید عریانی درختان مختلف است . هیچ استثنایی نمی توان قائل شد . مگر کاچ های همیشه سبز و تا حدودی برخی انواع سرو .  درختان برهنه تا بهار سال بعد میزبان کلاغان پر شمار خواهند بود . پاییز که می رسد کم کم باید منتظر کلاغ ها بود . دسته های چند هزارتایی این پرندگان زیبا اما مورد بی مهری ، در ساعات مشخصی از صبح و عصر ، جلوه های زیبایی را در دامنه های اشترانکوه به نمایش می گذارند ، با همان صدای منحصر به فرد . البته کم نیستند طائران به مراتب زیبا تر و خوش طنین تر از زاغان این منطقه . باور کنید زندگی با تمام وجود در اطراف این رشته کوه پر عظمت موج می زند .

و اما زمستان ؛ جامه ی نیمه آماده ی سپیدی که پاییز کار دوختش را آغاز کرده بود ، زمستان به پایان می رساند . خلعتی از جنس برف ، برازنده ی شاهزاده ی رشته کوههای ایران ، فرزند راستین زاگرس ؛ اشترانکوه .

این منطقه زمستان را به معنای واقعی آن ترجمه می کند . برف و سوز و سرما . ساکنان دامنه ها طی سالیان متمادی شیوه ی استقامت و سرزندگی را از اشترانکوه آموخته اند . شبهای زمستان برای کودکان این منطقه نوید شب چله و قصه و خوراکی های مادر بزرگ است . بی گمان متعارف ترین خوردنی برای چنین شبی به یاد ماندنی  گندم برشته و گردو و کشمش است . هر چند نان دلچسب مخصوص این شبها و دیگر خوراکی های منحصر به فرد این منطقه را نباید از نظر دور داشت .

به هر صورت زندگی این مردمان سرشار از زیبایی ست . گرمی خانه های این منطقه حاصل یکدلی و صمیمیتی ست که این مردمان طی نسل ها از گذشته های دور به ارث برده اند . هر چند کم نیستند مشکلات ریز و درشتی که هر از چند گاهی شیرینی این زندگی زیبا را به کام اشترانکوه نشینان تلخ می کند ، اما مهم اطمینانیست که این مردم به اراده ی محکم خود داشته و دارند .

هر چند  به نسبت مدت کمی ست که با زندگی این مردم آشنا می شوم اما در همین زمان کم مسائلی را تجربه کرده ام که مطمئنا جای بحث و برسی دارد . در این مطلب کوتاه سعی شد گوشه ایی از زیبایی های این حریم بکر آورده شود هر چند  که حقیقتا در برابر واقعیت امر چیزی نیست که به چشم آید .

 

.....................................

 

 

روغن صنعتی و شقایق وحشی

 

خوب  ؛ همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ، اون به یه مقدار کاه واسه حیووناش احتیاج داشت اما کو زمین بی صاحاب ؟ . مجبور شد سینه ی تپه ها رو ریش ریش کنه و دیم بکاره . اونم به شکل عمودی . نمی دونم می دونید یا نه ، میگن اینطوری شخم زدن ناهمواری ها باعث میشه آب بارون سریع تر و مخرب تر فرسایش رو انجام بده و سیلاب راه بیفته . حالا کوه و تپه ی وامونده به کنار ، خونه کاشونه ی خودش رو می خواد چیکار کنه معلوم نیس .

اگه یه دوربینی چیزی دم دستم بود خیلی خوب میشد . اونوقت می تونستم عمق فاجعه رو نشونتون بدم . بابا به قرآن این جوری به هیچ جا نمی رسیم . یکی میاد میگه شرکت راه سازی ام ، با بولدوزرش همه جای کوه و کمر رو خط میندازه واسه چی ؟ . واسه یه خط باریک شش هفت متری . دوباره فرداش میبینی یه بابایی دیگه بلدوزر استخدام کرده که چی بشه مثلا املاک اجدادیش رو واسش  مسطح کنه  . معلوم نیست کدوم لامصبی قله ی کوه رو به جد این بابا فروخته . خاک و خل برداری های بی حساب و کتاب که به کنار . اینگار حکم کردن تا یه موعد مقرر باس هیچ اثری از کوه یا چیزی شبیه اون نمونه .

دقیق که بشی می بینی چند درصد این خرابکاری رو مدیون دولت و واسته هاشیم یه مقدار قابل ملاحظه ش را هم از صدقه سری یه مشت فرصت طلب و یه عده نادون بهره مند شدیم . ببخشید اگه یه مقدار تند رفتم حقیقتش برنامه های خیلی مزخرفی این دور بر داره اتفاق میفته .

چند روز پیش نرسیده به ازنا یه تانکر حامل روغن صنعتی – نمی دونم خودشون می گفتن روغن چهل یه همچین چیزی – از جاده منحرف میشه و بله تمام روغن تانکر پخش میشه کنار جاده . حالا کنار جاده چیه زمین کشاورزی . خدا شاهده بیشتر از یه هفته که می رفتم و می اومدم حواسم بود ببینم کسی ، ارگانی ، نهادی چیزی میاد این منطقه رو پاکساری کنه . آقا یه هفته شد دو هفته کسی نیومد که نیومد . چرا !! دروغ نگم سر و کله ی چند نفری بیست لیتری به دست پیدا شد . لاشخورا اومده بودن با یه کاسه از روغن چاله چوله ها وردارن . هر چی باشه ما اینیم دیگه . البته بازم به معرفت اون فرصت طلب ها لااقل یه خورده از شدت فاجعه کم کردن . خلاصه اینم روزگار ما و محیط اطرافمونه . مطمئنن دوستان عزیز خاطراتی به مراتب پر رنگ تر از نقل ما سراغ دارن .

یه کسی چند وقت پیش بهم گفت فلانی ! الحق که عادم بد بین و منتقدی هستی . نمی تونی یه مدت نق نزنی و دنیا رو قشنگ ببینی و سرت به کار خودت باشه !! .  بهش گفتم :  دوست عزیز اومدم علف های رو تن تپه رو ببینم ، نمی دونستم تپه از خیلی وقت پیش دیگه تپه نیست . اومدم شقایقای کنار جاده رو ببینم ، اما روغن صورتشون رو پوشونده بود .!!!

 

" علیداد "

................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:16  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 

شنيده ام

كودكانت را

به اتهام بي ادبي

تنبيه مي كني

هروقت

ادب اجدادي خويش را

معصومانه زمزمه مي كنند

راستي

پدرمان چگونه سخن مي گفت ؟

با كدام گويش فراموش شده ؟

 

 

 

رویا..

از من خواستي در دوشيدن شير گله كمكت كنم . گرفتن شاخ حيوان با من بود ، و دوشيدن شيرش با تو . شايد خنده دار باشد اما آن لحظه ، آرزو مي كردم كه هيچگاه ؛ گله به پايان نرسد .

 

 

بهانه...

 

براي  ديدن  تو ،  بهانه ايي لازم بود . روزي احوال پرسي و روزي ديگر گرفتن برنوي بختيار برادرت . آمدن تا مال شما برايم ساده بود  اما جور كردن بهانه ، نه .  بهانه ي آخر اما انگار بي بهانه ترين بهانه بود . آري  ؛ همان روزي كه بغضم را بي صدا فرو مي خوردم  و دوشادوش خانواده ات ،  اسباب كوچ آن سالتان را جابجا مي كردم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:32  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 

گذر گاه

 

غربت زاگرس را با اشك

خواهم شست

و سكوت گذر گاههاي بي رهگذر را

وزن خواهم كرد

ايل من

در انزواي كدام صفحه ي تاريخ به سر مي برد

و زاگرس

چروك چهره ي خود را

به چه بهانه ايي

توجيح خواهد كرد ؟ .

آه

اي دخترك سرزنده ي ايل

از چشمه سارهاي خسته بپرس

بعد از اين

نوازش دستان كدام مينا به سر

روياي روشن تو را

تعبير خواهد كرد ؟

رويايي كه هر شب

هنگام عبور از شيم بار

تسلي ات خواهد داد

 

..........................................

سلام

برد شیر یکساله شد . هر چند با افت و خیز فراوان .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:12  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 

آتش زير تابه كه گر گرفت تازه نوبت خمير كردن بود . مادر ايل  نگاهش را تا بالاترين قله هاي زاگرس وسعت داد . از اينكه مي ديد هنوز جلوتر است احساس غرور مي كرد .  لحظه ايي بعد خورشيد ؛ از پشت دورترين گردنه هاي بختياري ، با قدم هايي آهسته  به وسعت نگاه او رسيده  بود  .

 

 

همچنان كه نگاهش مي كرد آهي كشيد . علارغم اندكي فرسودگي هنوز سر پا بود . مرد غمگينانه دلاوري هاي پدرش را به ياد مي آورد و به سنگ شيري مي نگريست كه بعد از گذشت سالها ؛ هنوز شير مردي هاي شير دلان بختياري را در ذهنش تداعي مي كرد .

 

 

 

آرام مي گريست و همه ي زيبايي هاي گذشته را به ياد مي آورد . مي دانست كه حق با اوست . باذ گشتي در كار نبود . آخرين كوچ ؛ لحظاتي ديگر آغاز مي شد و سالها بعد ، داستان  او و قومش به  افسانه ايي غريب مبدل مي شد كه روزگاري ، زاگرس آن را باور داشت .

 

 

 

باران خيال بي خيال شدن نداشت ، باد هم همينطور . آب اطراف چادر را گرفته بود و ديرك ها هم شرايط جالبي نداشتند . مرد خيالش از بابت گله آسوده بود ، چرا كه پيش از شروع اين ضيافت ، رمه ها را جابجا كرده بود . او سعي داشت ستون اصلي چادر را محكم كند ، چون به نظر نمي رسيد باد و طوفان به اين زودي ها قصد رفتن داشته باشند . آنطرف تر زن در حاليكه زير لب ذكر مي گفت ، نوزاد چند ماهه اش را محكم به سينه چسبانده بود . امن ترين مكان ممكن . همچنانكه شاهد تلاش مرد  براي سرپا نگاهداشتن چادر بود بي اختيار به آرامشي قلبي رسيد . آري ، هر چند ممكن بود تا دقايقي ديگر طوفان كاشانه ي ساده ي آنها را براي مدتي بر هم بزند ، و هر چند هر لحظه امكان داشت كه ستون اصلي چادر و تنها تكيه گاه محكم خانه از جا كنده شود ، اما زن از يك چيز مطمئن بود . اينكه او مردي دارد كه در بدترين شرايط ممكن مي تواند با اطمينان به او تكيه كند .

 

 

مي گفت بزهاي كوهي مقدس اند و قابل احترام . فقط زماني به شكار مي رفت كه واقعا لازم بود . تهيه ي خوراك ايل در شرايط دشواري . مي گفت تا وقتي كه زاگرس شكار داشته باشد ما هم خواهيم بود . مي گفت مرگ طبيعت نابودي ماست . امروز اما من چقدر دير به حقيقت حرف هايش رسيده ام . امروز كه گردنه هاي زاگرس در سكوتي غمبار فرو رفته اند و گويي گرد نيستي بر پيكر نحيف ايل و ايلياتي پاشيده شده است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:45  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 چشمه

هَنی ایجوشید

ز دله بردِ سخت

ولی بی صدا

که وه ایی روزگار

دِ پازنی نِمَهنه

وُر سَر زلال چشمه

سرپا

 

 

یادمه او شَو

کَمه چاله

نشست بی

وا بیتی وُر سر لُواس :

کَمه چاله اینشینم که نَره خَو بِ تیام

چه بخفتُم که ز دیریت ایرِوه اَو ز تیام

اولین چایینه که دام دُسِس

بیتِسه  وُرگَردونی :

کَمه چاله ، مونو گل ، دِ چه بخوم زی دو سه روز

اِ غریبی ، تو چی هیمه ، وه دلِه چا له  بسوز

خندس گِرهد

ز ایی بیتا که جور کِرد بی

ایسه اما

مو ایگرهوُم

سی رهدِنه او روزایی

که قدرسونه ندونستُم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:26  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

 تِهنا صدا نِفَس نِفَس بید

وا تَشِ اَفتَو

سینِس گُرگِرهد بی

دَسِسِ سایی جاس

یَ تُکِّه خین زلا دَسِس تُکِس وُر زِمی

زِمی تَش

زِمی سُهر

ری کِرد وُر خُدا

وه دِلِس گود

گگِه کُشی ؟!!

اَنهِ هِ آخر کارِ بختیاریه ؟

چند لحظه بعد

تُفنگ و خیره سَری

پیا گپِ دِرینه ز بختیاری گرهد بی

" علیداد "


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:5  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  | 

مسیری در مه

" قرار نبود جاده تنها بیاید "

حقیقتش را بخواهی برایم باور کردنی نیست ، با خاطراتی که از اینجا داشتم جور در نمی آید . خاطراتی که به سالها پیش برمی گردد . منظورم را که می فهمید؟؟

اینها حرفهایی بود که بعد از دیدن جاده ی تازه تاسیس سالند کوه به راننده ی بلدوزر گفتم . او هم با لبخند از عظمت کاری گفت که به قول خودش گامی بود در جهت رفاه بیشتر اهالی . تا همین چند سال پیش جاده تا پای سالند کوه بیشتر پیشروی نکرده بود . اما حالا داشت از امامزاده احمد فداله هم می گذشت ، و این یعنی کیلومترها جاده کشی در دل بختیاری . هر چند هنوز به خوبی مسطح و آماده نشده بود ولی به هر حال می توانست عشایر این منطقه را از نعمت راه و وسایل حمل ونقل برخوردار کند . مردم خوشحال بودند و شکرگذار که رویای چندین ساله شان داشت به حقیقت تبدیل می شد . رویایی که من آن را در یک کلمه خلاصه می کنم : " رفاه "

..............................................

در دوران کودکی  چند باری به صورت تفننی  به اقتضای شغل پدرم – که مسئول تیم سیار بهداشت و درمان این ناحیه بود – به سالند و مناطق اطراف آمده بودم . آن وقت ها با وسایل نقلیه مرکز بهداشت دزفول تا دامنه ی کوه می آمدیم . از چند روز قبل هم با مساعدت اهالی تعدادی چهارپا جهت حمل داروها برای روز حرکت کرایه می شد تا با رسیدن گروه به انتهای جاده ، بوسیله ی این مرکب ها به سمت محل کمپ مورد نظر در منطقه ی " چلون " حرکت کنند . شرایط جالبی نبود ، سختی های خاص خودش را داشت . گاهی به تاریکی می خوردند ولی هنوز کلی از راه مانده بود . به هر حال امروز با توسعه ی راه خیلی از مشکلات برطرف شده است . حالا ما جاده ایی داریم که به خیلی از کارهای مرتبط با این مسئله سرعت می دهد . به جابجایی ، دسترسی به امکانات شهری ، سرعت عمل در هنگام وقوع حوادث ناخواسته و .....

و متاسفانه باید به برخی موارد ناخوشایند هم اشاره کرد . جاده ایی که قرار بود گامی باشد در بهبود روند زندگی عشایر،  وقتی با آفت ناخواسته ی بی برنامگی  رو در رو شود ، مخلوطی خواهد شد با ثمراتی زیانبار . پس از سالها جاده ایی احداث شده است  که رفت و آمد عشایر را به شهرها با سهولت بیشتری امکان پذیر می کند . اما باید توجه داشت که وقتی زمینه ی حرکتی به طور کامل فراهم نباشد  ممکن است ناخواسته زمینه ساز معضلاتی شویم که کج روی های بعدی را به دنبال داشته باشد . عشایر به شهر ها می آیند . با محیط تازه و به مراتب خوشنشین تر شهرها برخورد کرده آرزوهایی را در سر می پرورانند . رهایی از مشکلات موجود . ابتدا سعی می کند در رفت و آمد های دوره ایی خود به شهر، برخی اجناس مورد نیاز خود وخانواده اش را از شهر تهیه کند . درست است ؛ در گذشته هم وضع به همین منوال بود . عشایر و شهرنشینان نیارهای متقابل همدیگر را برآورده می کردند . اما امروز داستان دیگریست .

ابتدا ما شاهد تغییر ساختارهای ابتدایی و سطحی زندگی کوچنشینی هستیم . مشک هایی که دیگر از پوست دام تهیه نمی شود بلکه فلزیست . چادرهای برزنتی که در اولین نگاه جماعتی آواره را در ذهن تداعی می کند امروزه جای سیاه چادرهای بی نظیر عشایر را می گیرد . عشایری که به جای گیوه های خوش ساخت و با دوام کفش هایی پلاستیکی و مزخرف به پا دارند . وجود زباله های تجدید ناشدنی در بطن طبیعت منطقه . و.... ، حال آنکه اینگونه مسائل در برابر فاجعه ی عظیم فرهنگی در این مناطق اصلا به چشم نمی آید . تغییر الگوهای فرهنگی  ، کپی برداری های غلط از طرح های امتحان نشده ی شهری ، عقب مانده گی ادراکی به دلیل سرعت بالای تغییر و تحولات بی پایه ی ساختاری ، سردرگمی مزمن نسل هایی بی دفاع که به پذیرنده ایی مطلق بدل شده اند و ؛ نابودی تدریجی بنای فرهنگی عظیمی که می توانست تا مدتها موجب غنای فرهنگی این دیار باشد . چه بسیارند روستاها و دهاتی چندین خانواری که به دلیل فراهم نشدن دیگر قطعه های این پازل نیمه تمام ، پای در این مسیر نهاده به حاشیه ی شهر پناه می برند . تا شاید پس از چند سال از طعنه ها و گروه بندی های شهرنشینان رهایی یافته یک شهروند عادی شوند .

مسیری در مه ، کمترین عنوانی ست که می توان برای اینگونه اقدامات بی نتیجه انتخاب کرد . جاده ایی که در همه جای دنیا نمادیست از تحرک و پویایی ، به دلیل تنها ماندن دراجرای هدف مقدس یاری رساندن به خلق خدا ، کم کم مقصد خود را گم خواهد کرد  و چه بسا بی راهه هایی که در این هوای مه آلود داعیه ی طریق راستین بودن را یدک خواهند کشید .

 

ع

ل

ی

د

ا

د

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:44  توسط علیـــــــــداد ( مقداد رحیمی )  |